تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
و از مردمان بحرين كه سوى علاء آمده بودند كس بود كه هفتاد و هشتاد سال اندران بيابان بوده بود و بدان هرگز آب نديده بود و از پس آن كس نيز آنجا آب نديد . پس از آنجا بر گرفتند و خبر اندر بحرين افتاد . هر كه مرتد بودند و اندر دين اسلام به شك بودند مسلمان شدند . و سپاه مسلمانان همه بر علاء گرد آمدند ، و جارود و عبد القيس پيش او آمدند . و جارود او را گفت كه مشركان بر حطم گرد آمده اند و او به هجر بود ، و آن شهر هجر را حصار نيست . چون حطم دانست كه سپاه مسلمانان بسيار شدند ، گرداگرد هجر كنده فرمود كندن ، و علاء سپاه گرداگرد كنده فرود آورد . و هر روز بامداد تا چاشتگاه حرب كردندى ، چون گرم شدى بازگشتندى ، و نماز ديگر تا نماز شام حرب كردندى . يك ماه همچنين بماندند . از پس يك ماه بانگى شنيدند از آن مرتدان كه بر حطم گرد آمده بودند ، و غلغلى همى كردند . علاء گفت : ما را كسى بايستى كه خبر اين بانگ بياوردى كه مرا چنان به دل آيد كه ايشان امشب همى هزيمت شوند . مردى برخاست نام او عبد الله بن حذف ، گفت : من خبر بياورم . گفت : چگونه كنى ؟ گفت : مرا بدين شهر اندر خالى هست نام او ابجير بجير ، و مهتر است . به خانهء او شوم بر آن گونه كه من از تو برگشتم . و امشب به خانهء او باشم و فردا ترا خبر آورم . و اگر خبرى نيك بود هم امشب باز آيم . علاء گفت : برو . او برفت و به خانهء خال شد . خالش گفت : چرا آمدى ؟ گفت : مرا از ايشان بس كه من آنجا از گرسنگى بخواستم مردن ، و آنجا هر كس كه هست همچون من است . خالش او را طعام داد تا بخورد . پس گفت : اين چه بانگ است . گفت : مهتر ما حطم به لشكرگاه همه مردم را مهمان كرده است ، و شراب بسيار خورده اند و امشب همه مستاند و هنوز همى خورند . عبد الله بن حذف زودنان بخورد و بيرون آمد . گفت به لشكرگاه شوم و حطم را ببينم . و بيامد و به لشكرگاه حطم آمد همه را مست يافت . حيلت كرد و از كنده بگذشت ، و علاء را بگفت كه ايشان همه مستاناند بىهوش افتاده ، اگر هرگز بر ايشان دست يا بى امشب يا بى . علاء سپاه را بر نشاند نرم نرم بى بانگ ، و از كنده بگذشتند و خويشتن به