تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
لشكرگاه ايشان اندر افگندند و شمشير اندر نهادند و به كشتن گرفتند . و هزيمت بر دشمنان افتاد چنان كه كس بر اسب نتوانست نشستن و نه سلاح بر توانست داشتن و نه بتوانست دويدن . و هر كه مىدويد همى افتاد از مستى . و گروه اسلام آن شب از ايشان همى كشتند تا جوى خون برفت . و حطم را اسب با زين بود ، همچنان مست پيش اسب شد پاى به ركاب نهاد ، دوال ركابش بگسست . بانگى كرد بدان مستى اندر و هر چند جهد كرد بر نتوانست نشستن . گفت : اى مردمان ، مرا اينجا برنشانيد يا كسى پاى من بگيريد تا برنشينم و شما را از اين سختى برهانم . و مردم همه به روى همى گذشتند و كس ندانست كه او كيست . و او را به كنيت بو ضبيعت خواندندى ، و او همچنان بانگ همى كرد . تا مردى از ميان مسلمانان بر او بگذشت نام او عفيف بن المنذر ، مردى بود مهتر و مشهور و با حطم دوست بود . چون بانگ او بشنيد كه همى گفت پاى من بگيريد و مرا اينجا برنشانيد . عفيف فراز شد و شمشيرى بزدش و يك پاى او از زانو ببريد و بينداخت . او بخروشيد و گفت : اين كيست ؟ گفت : منم عفيف بن المنذر . حطم او را بشناخت و گفت : زنهار يك ره كه از تن من نيمه اى بريدى ، مرا بكش . گفت : نكشم تا هم بدين درد به هزار مرگ بميرى . و او اندر گذشت . و حطم همه شب از آن مستى بانگ همى كرد . كه اى مردمان ، منم حطم ، مرا بكشيد تا از اين حرب برهيد . كس پيش او نشد تا وقت سپيده دم . مردى از بزرگان عرب از مسلمانان نام او قيس بن عاصم به روى بگذشت . او را ديد كه بانگ همى كرد . شمشيرى بزد و بكشتش . چون روز بود دشمنان كشته بودند . و علاء نماز بامدادين بكرد و لشكر بر نشاند و به هجر اندر شد و هجر بگرفت . و هر چه مرتد بودند باز مسلمانى آمدند . و آن روز غنيمت قسمت كردند و به شهر هجر بنشست ، و سپاه گرداگرد هجر بپراگندند . پس آن كسها كه به شب بگريخته بودند از آن كسها كه ايشان را قوت بود كه به مستى بگريختند . و حصارى بود بر لب دريا شهرى نام او دارين . آن كجا آن مسلمانان بدان شهر به حصار بوده بودند و به گاه حطم . چون علاء بن الحضرمى همه بحرين بگرفت ، هر كجا مرتدى بمانده بودند يگان و دوگان اندر آن حصار دارين
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 410 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي