آنكه آن آتش است اندر بيابانها ، هر كه بر آن نشيند بر آتش نشست تا باز خداوند ندهد . جارود برفت و قبيلهء عرب را به مسلمانى خواند ، آنكه از عبد القيس بودند .
ايشان بگرويدند . پس چون پيغمبر بمرد مرتد شدند . جارود ايشان را گرد كرد گفت : اگر محمّد بمرد شما را از اين دين چه آمد . گفتند اگر او پيغمبر بودى نمردى . جارود گفت : پيش از وى اندر جهان پيغمبران بسيار بودند ؟ گفتند آرى .
پس گفت : كجا شدند ؟ گفتند بمردند ، گفت : پس او نيز بمرد چون ديگر پيغمبران ، و اگر نمردى تا رستخيز خود نه پيغمبر بودى كه شيطان بودى ، كه شيطان نميرد تا رستخيز . گفتند راست گفتى . و باز دين آمدند . و تا علاء آنجا رسيد جارود خود عبد القيس را باز دين آورده بود .
و بنو بكر و بنى ربيعه بماندند ، و مهترى كردند و بر خويشتن نام او حطم بن ضبيعه از بنى قيس ، و مهتر قبيله بود . و بر اين حطم گرد آمدند همه مرتدان از بنى ربيعه و بكر ، و آن كجا به بحرين بودند از زط . و او هجر بگرفت . و هجر شهرى است بزرگ اندر بحرين كه ملوك بحرين آنجا نشينند . و سپاه فرستادند بر بنى عبد القيس كه با جارود بودند و مسلمان شده بودند . و ايشان را از مسلمانى باز خواند . اجابت نكردند و اندر حصار شده بودند به شهرى از بحرين نام او دار ، و حصارى بود استوار . و اين حطم سپاه بسيار بر در اين حصار بنشاند . و گروهى از مسلمانان به حصارى ديگر شدند نام او جواثا . و حطم بر در هر دو حصار سپاه بسيار بنشاند . و ايشان هم اندر اين سختى حصار بودند كه علاء برسيد با سپاه مسلمانان . ايشان اندر حصارها كه بودند شاد شدند . چون علاء به نزديك بحرين آمد ، مردمانى از مسلمانان كه به حصار اندر نبودند و به شهرها پراگنده بودند از پنهان بيرون آمدند و سوى علاء شدند . از ايشان قيس بن عاصم بود با گروهى بسيار و رباب بود با گروهى بسيار . بيامدند و با علاء سپاهى بسيار گرد آمد و آهنگ حطم كردند . و همه متّفق شدند كه با او و با مرتدان كه با اويند ، حرب كنند .
و آن مردمان كه جارود را به حصار همى داشتند آن حصار دست باز داشتند و باز حطم گريختند . و مسلمانان بيرون آمدند و سوى علاء شدند . و او هنوز اندر باديه
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 407
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٠٧