بنى فزاره و غطفان به حرب خالد بيرون شد . و قرّة بن هبيره با او بود . و هيچ حى از عرب آن حرب نكردند كه ايشان . و خالد با مسلمانان بايستادند و حربى كردند هر چه سختتر . و با طليحه زنى بود آن او نامش نوار . طليحه اسب خويش را با زين و لگام بر در خيمه به پاى كرد مر خويشتن را و اشترى جمازه بر در خيمه بخوابانيد مر زنش را ، و خود گليم به سر اندر آورد و بنشست و چنين گفت كه من جبريل را چشم همى دارم . بر آنكه اگر ظفر بود ، گويد جبريل آمد با فريشتگان ، و اگر هزيمت بود خود بر اسب نشيند و زن را بر جمازه بر نشاند و بگريزد . پس عيينه تا وقت چاشتگاه كارزار كرد ، و از خيل او و از همه عرب بسيار كس كشته شدند .
پس سوى طليحه آمد و او را گفت : جبريل هنوز نيامد . گفت : نه . عيينه گفت :
جبريل زودتر بخوان كه اگر اين سپاه خالد ما را به سپاه تو بايد شكستن نتوانيم . و به حرب اندر شد و تا نيمروز حرب همى كردند . و همهء عرب به دو چشم همى داشتند . و او صبر همى كرد به حرب اندر كه مگر جبريل بيايد . پس ديگر به حربگاه باز شد ، و خسته و كشته بسيار شد و كس او را يارى نكرد . و لشكر اسلام هر زمانى قوّت همى گرفت .
عيينه مردمان خويش را گفت ما به اميد جبريل و به دروغ اين مرد خويشتن را [ 227 a ] تا كى كشيم ، باز گرديد كه ايدر نه جبريل است و نه ميكايل ، و اين مرد خود نه پيغمبر است . و عيينه عنان باز گردانيد و به هزيمت شد ، و همه سپاه عرب با او باز گشتند . چون بر طليحه همى گذشتند او را گفتند ما رفتيم ، چيزى فرماى . گفت :
كجا خواهيد رفتن ؟ گفت : ما آنكه توانستيم كرديم ، اكنون جبريل را گوى تا بيايد كه نوبت او آمد . پس چون طليحه ديد كه ايشان باز گشتند و سپاه او به هزيمت شد ، بر اسب نشست و زن را بر جمازه نشاند و برفت و راه شام گرفت و به شهرى شد كه كس او را نشناخت و آنجا همى بود . و خالد از پس عيينه و آن عرب اندر داشت . آن روز تا نماز ديگر از عرب همى كشت ، چون آفتاب زرد شد ، به لشكرگاه خويش باز آمد و لشكرگاه طليحه را غارت كرد ، و عيينه و قرّة بن هبيره ، هر دو مهتر را اسير كرد و به لشكرگاه آورد . و ديگر روز غنيمت ميان سپاه قسمت كرد بر هم
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 366
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٦٦