آن رسم كه از پيغمبر ديده بود . و عيينه را و قرّه را به مدينه فرستاد . و مردمان مر عيينه را همى گفتند اى دشمن خداى ، مسلمان شدى و باز مرتد گشتى . او گفتى من هرگز نگرويده بودم . و هر دو را پيش بو بكر بردند . بو بكر اسلام بر ايشان عرضه كرد . عيينه مسلمان شد ، و قره گفت من خود مسلمانم . و عمرو بن العاص بر من همى گذشت آنگاه كه پيغمبر او را به رسولى به عمان فرستاده بود ، من او را فرود آوردم و مسلمانى خويش او را بگفتم ، او داند كه من از آنگاه باز مسلمانم .
پس بو بكر هر دو را عفو كرد و هر دو به اسلام به حى خويش باز شدند . و خالد هم آنجا به حى طى به كوه طى بنشست . و از هر سوى عرب سوى او همى آمدند و مسلمان همى شدند تا هر چه اندر عرب مرتد بود بيشتر با خالد بيعت كردند .
و طليحه چون بشنيد كه همهء عرب مسلمان شدند از پس يك سال از شام باز آمد و مسلمان شد و به بنى كلاب اندر باديه بنشست . بو بكر او را بخواند ، نيامد و خبر او به بو بكر همى آمد كه او مسلمانى چگونه كند . و او سوى پيغمبر آمده بود و مسلمان شده ، و از مسلمانى همه چيزى آموخته ، پس همچنان به بنى كلاب اندر همى بود . و چون وقت حجّ فراز آمد به مكّه شد و بر در مدينه بگذشت . بو بكر را گفتند كه طليحه همى به حج شود ، بو بكر گفت : الحمد للَّه كه خداى او را مسلمانى داد و حج كرد . و او خود به جاهليّت اندر كاهن بود . چون حج بكرد از آن نيز هم توبت كرد .
و به مكّه همى بود تا بو بكر بمرد . پس چون عمر بنشست ، سوى عمر آمد و بيعت كرد . عمر او را گفت : تو آنى كه ثابت را و عكّاشه را بكشتى كه در انصار از ايشان فاضلتر نبود . گفت : يا امير المؤمنين ، مرا چه گناه است اگر خداى خواست كه ايشان را بر دست من شهادت بود ، و من از آنچه كردم پشيمانم . عمر او را چيز نگفت . و برفت و به قوم خويش به بنى اسد باز شد ، و آنجا همى بود تا هم بر مسلمانى بمرد .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 367
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٦٧