پس خالد روى به طليحه نهاد . و همه لشكر عرب روى به طليحه نهاده بودند . و از بنى فزاره دو مهتر آمده بودند و ايشان مهتران همه عرب بودند : يكى عيينة بن حصن و ديگر قرّة بن هبيره ، و هر دو به گاه پيغمبر عليه السّلام مسلمان شده بودند و آنگاه مرتد گشته بودند و سوى طليحه شده ، و همهء عرب را آنجا خواندند . و طليحه نيز از آن منزل كه بود بر گرفت و پيشتر آمد سوى خالد . و به يك ديگر نزديك شدند ، چنان كه ميان هر دو سپاه يك منزل بيش نبود . و طليحه را يكى برادر بود مردى نيك و بنيرو نام او سلمه ، او را سپاهسالار كرده بود . چون لشكرها هر دو با يك ديگر نزديك آمدند ، خالد آن شب دو طلايه بيرون كرد يكى عكّاشه را و ديگر ثابت بن اقرم را ، و هر دو پيش لشكر اندر شدند . و سلمه آن شب به طلايگى بيرون آمده بود و طليحه با او بيرون شده بود . و هر چهار روى با روى آمدند . و ثابت با سلمه حرب كرد و عكّاشه با طليحه . سلمه مر ثابت را بكشت ، و عكّاشه مر طليحه را به كشتن نزديك آورده بود . چون سلمه را ثابت بپرداخت به يارى طليحه آمد و هر دو يكى شدند و عكّاشه را بكشتند . و خالد آگاهى نداشت از كشتن ايشان . پس سپيده دم سپاه برگرفت و پيشتر شد سوى طليحه ، اين دو تن كشته به راه افگنده بودند و زير پاى اسبان كوفته و پاره پاره گشته . و مسلمانان چون روز ببود سخت تافته شدند از بهر ايشان .
و خالد سپاه برابر طليحه آورد ، و او پشت سوى كوه طى كرد . و طليحه بر سر آبى بود از آبهاى طى كه آن را بزاخه گفتندى . و كنيت خالد ابو الفضل بود . چون لشكر برابر طليحه فرود آمد ، طليحه گفت : و هذا جيش ابى الفضل ، اين سپاه بو الفضل است ، و از روى فسوس چيزى مىگفت . مردى از طى آنجا با او بود او را گفت : و الله كه او با تو چندان حرب كند كه او را بلفضل تمام بخوانى . پس ديگر روز سپاهها به حرب بيستادند . و آن روز همه حرب عيينة بن حصن كرد با بنى فزاره . و طليحه او را پيش حرب اندر كرد و خود گليم به سر اندر آورد و بر در خيمه بنشست ، و عيينه را گفت : تو حرب كن تا من جبريل را چشم دارم كز آسمان به نصرت شما آيد با فريشتگان ، چنان كه محمد را آمدى . و عيينه با هفتصد مرد از
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 365
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٦٥