نشسته همى رفتند . چون از در مدينه چند بانگى زمين برفتند ، بو بكر بيستاد و مردمان را بدرود [ 224 a ] كرد و وصيّت كرد و گفت :
اى مردمان ، نخستين چيزى كه شما را وصيّت كنم آن است كه فرمان بريد آن را كه بر شما مير است و خيانت مكنيد و از غنيمت مدزديد ، و چون ظفر بيابيد زن و كودك خرد را مكشيد و ويرانى مكنيد و درخت برومند مبرّيد ، و چهارپايان را مكشيد مگر آنكه بخريد . و به شام اندر رهباناناند ترسا آنكه ايشان به صومعه اندراند و آنجا اندر همى ترسايى كنند از خلق بريده ، و با خلق حرب نكنند و كس را نيازارند ، ايشان را ميازاريد و كس را از ايشان مكشيد . چون بو بكر وصيّت تمام كرد اسامه گفت : اى خليفت رسول خداى ، عمر بن الخطَّاب را بفرماى تا با ما برود تا مرا از او يارى بود . بو بكر بفرمودش تا زير علم او برفت و با او به لشكر شد . و بو بكر باز گشت و اسامه را گفت نخست [ به ] بلاد قضاعه رو چنان كه پيغمبر ترا فرمود ، پس از آنجا بدان جاى رو كه او فرموده بود ، و از آنجا باز حدّ شام شو .
اسامه برفت و قضاعه را غارت كرد و سپاه به حيّهاى عرب اندر بپراگند و غارت كرد و كشتن گرفت و هر كجا مرتد شده بودند بر ايشان تاختن كرد و كشتن بسيار كرد . و به حدّ روم اندر شد تا آنجا كه زيد حارثه را كشته بودند ، پدرش ، و بسيار غنيمت كرد و بياورد . و روز چهلم به مدينه باز آمد با نصرت و غنيمت بسيار و اسيران بىاندازه به پيروزى . بو بكر از آن شاد شد و آن فتح را فال كرد كه اسامه كرده بود .
و از پس اين حديث اسود الكذّاب آيد .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 351
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٥١