تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
پس معاذ بن جبل با آن اميران گرد آمدند [ 224 b ] و گفت : ما با او حرب نتوانيم كردن كه كار او بزرگ شد و لشكر بسيار دارد و ليكن بكوشيم تا مگر او را به حيلت بتوانيم كشتن . و او عمرو بن معدى كرب را به جاى خويش باز فرستاده بود و آن اميرى بنى زبيد و مذحج همه به دو داده بود . و مردى بود نام او قيس بن عبد يغوث ، سپاهسالارى داده بود . و شهر بن باذان را دو پسر عمّ بود : يكى شهر فيروز و ديگر زادويه ، اسود ايشان را مهترى عجم داده بود . آن كسهايى كه از ايران به يمن شده بودند و معاذ بن جبل با اين مسلمانان همى بود پنهان و از وى همى ترسيد و حيلت همى كردند . و دو ماه بر اين بر آمد . پس معاذ را و ايشان را خبر آمد كه قيس كه سپاهسالار بود ، و بيرون او چند كس و شهر فيروز و زادويه ، از او بيازرده اند و دلشان بر وى بد شده است . معاذ از پنهان سوى ايشان پيغام كرد و گفت : پيغمبر شما را همى پرسد و همى فرمايد كه اسود را بكشيد و به كشتن او بهشت خداى را بخريد و فرمان خداى و پيغمبر كنيد و بدين خشنودى ايشان بجوييد تا بهشت جاودانه بيابيد . و همچنين ايشان را بسيار پند داد و سخنهاى نيكو بسيار گفت . ايشان گفتند فرمانبرداريم خداى را و پيغمبر را و همى دانيم كه پيغمبر محمّد است نه اين دروغزن ، و ليكن چگونه كنيم كه دست ما به دو همى نرسد ، و با ما نه سپاه است و نه سلاح و نه خواسته ، و همه چيز ما به دست او اندر است . پس از ميان ايشان شهر فيروز گفت : من حيلت كنم مگر آن زن را دل بگردانم و او را از روى زمين پاك كنم . پس همه بپراگندند . و شهر فيروز سوى آن زن شد و گفت : همى دانم كه اين اسود شوى ترا ، پسر باذان را ، بكشت و بر اهل يمن بسيار ستم كرد و بر ما نيز ستم كرد ، و ملك از خاندان ما ببرد و تبار ما را همه بپراگند ، و من سوى تو بدان آمده ام تا تو ما را يار باشى و او را بكشيم ، و اگر يارى نكنى اين سخن بر ما راز دارى و پيش كس پديد نكنى . زن گفت : هر يارى كه شما از من خواهيد بكنم كه مرا پديد آمد كه اين كافر است از پس آنكه پنداشتم كه پيغمبر است همچون محمّد . اكنون نه خداى را همى پرستد و نه نماز همى كند ، و نه از شرايع مسلمانى چيزى كند و نه از جنابت سر و تن شويد ، و نه از حرام دست باز