طليحهء بنى اسد ايشان را به پيغمبرى خويش خوانده است و بيشتر به دو بگرويده اند ، و مسيلمه به يمامه همى دعوى پيغمبرى كند ، و تو به مدينه نشسته اى با مهاجر و انصار . و مسلمانان خود هميناند كه با تواند . و اگر ايشان را به لشكر فرستى به شام ، تو خود به مدينه با اندكى مردم بمانى ، و بود كه دشمنى از دشمنان آهنگ مدينه كند و با تو كس نبود . بو بكر گفت : خداى با ما است كه بدى دشمن از ما باز دارد و من چيزى كه پيغمبر فرموده بود نقض نكنم ، و نخستين چيزى اين كنم . و مردمان گرانى همى كردند . پس چون دانستند كه بو بكر هر آينه بفرمايد رفتن ، عمر بن الخطَّاب را گفتند سوى خليفت پيغمبر شو و او را بگوى كه اين رفتن نه صواب است كه او تنها بماند . پس اگر گويد لابد ببايد رفتن ، بگوى تا ما را اميرى ديگر كند كه ما زير علم اسامه نرويم كه وى مولازاده است ، و ما عرب قريش و مهاجر و انصاريم و ما را ننگ بود زير علم مولايى رفتن .
عمر سوى بو بكر اندر شد و بو بكر را بگفت . بو بكر گفت : چاره نيست ، هر كرا پيغمبر نامزد كرده است كه با اسامه برود امروز ببايد رفتن ، و اگر من تنها بمانم اندر مدينه روا است . عمر گفت : مردمان همى خواهند كه اميرى ديگرشان باشد جز اسامه . بو بكر گفت : اى عمر ، ديوانه شده اى ، كسى را كه پيغمبر برگزيده باشد من او را هرگز باز نكنم . از آن پس عمر مردمان را گفت : چاره نيست زير علم اسامه ببايد رفتن . مردمان رفتن را بساختند . پس چون روز رفتن بود ، اسامه بر نشست با همه سپاه ، و به در بو بكر آمد و بو بكر بيرون آمد و اسبش آورده بودند . بر ننشست و همچنان پياده همى رفت . عبد الرّحمن بن عوف گفت برنشين و اسب فراز آورد . هم بر ننشست . عبد الرّحمن بن عوف ديگر بار گفت برنشين . و اسامه گفت : اى خليفت رسول خداى ، برنشين ، و هر كسى همى گفتند كه برنشين . بو بكر گفت : دريغ مداريد از من كه من پياده روم و پاى من گرد گيرد به سبيل خداى عزّ و جلّ كه از پيغمبر شنيدم كه گفت : * ( الخبرُ ، من اغْبرَّتْ قَدَماه فى سَبيلِ الله حَرَّمَ الله بَدَنَه عَلَى النّارِ . ) * گفت هر كه پاى او گرد گيرد خداى عزّ و جلّ آتش دوزخ بر وى حرام كند . پس مهاجر و انصار همه با او پياده همى رفتند . و اسامه با سپاه بر
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٥٠