پيغمبر اندر آمد و او را ديد كه همى نگريد . بو بكر شاد شد و از شادى با عايشه مزاح كرد تا او بشنود مگر بخندد . گفت پيغمبر بهتر است و امشب به خانهء زنى ديگر است نوبت وى . عايشه گفت : بيمار به خانهء من بود و درست به خانهء ديگر زن نباشد . پيغمبر آن سخن ايشان بشنيد و بخنديد و سخن نگفت .
خانهء بو بكر به محلَّتى بود به كنارهء مدينه كه آن را سنح خواندندى ، و بو بكر چند شب بود تا به خانه نشده بود تا پيغمبر عليه السّلام دردمند بود . پس عايشه گفت : اى پدر ، تو اندر اين روزگار همه شب و روز به مزگت بودى ، پيغمبر بهتر است و تو دير است تا به خانه نشدى . امشب به خانه شو . بو بكر بيرون آمد و به خانه شد . و همه مردمان بپراگندند و آگاهى همى دادند به بهترى پيغمبر عليه السّلام .
و مردمان همه شادى مىكردند . و اين آگاهى به مدينه اندر فراخ شد . پيغمبر نيز نتوانست نشستن و سر بر نتوانست داشتن . عايشه از پس پشتش به خويشتن باز گرفت و سرش به بر خويش باز نهاد همچنان نشسته ، و يك زمان همچنان بود .
چون چاشتگاه شد ، خوى از پيشانى پيغمبر همى آمد و دهن باز كرد و فراز كرد و جان از وى بيرون شد ، [ 220 b ] عليه الصّلاة و السّلام .
و همه مردمان يك سخناند كه او روز دوشنبه مرد دوازدهم ربيع الاول ، جز گروهى كه چنين گويند كه از ربيع الاول دو روز گذشته بود ، و اين درستتر است كه دوازدهم مرد . و علىّ بن ابى طالب بيرون آمد و همى گريست . عمر على را گفت :
مگرى كه اين منافقان همى گويند كه پيغمبر بمرد ، و پيغمبر نمرده است ، و پيغمبر زى خداى عزّ و جلّ شده است و باز آيد ، چنان كه موسى از ميان قوم خويش برفت به راز كردن با خداى عزّ و جلّ شده است باز آيد ، چنان كه عيسى به آسمان شد ، و باز سوى گروه خويش آيد [ پيغمبر نيز باز آيد ] ، و زبان اين مردمان كه مرگ پيغمبر همى گويند بريده باد و دست و پاى ايشان .
بو بكر سخن عمر بشنيد ، به خانه اندر آمد . عايشه را ديد كه همى گريست و بر روى همى زد . و پيغمبر عليه السّلام مرده بود وردا بر روى او پوشيده . بو بكر روى پيغمبر باز كرد و بديدش ، مرده بود ، ديگر باره پوشيد . بيرون آمد و عمر را ديد بر در
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 330
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٣٠