باز بو بكر مهترى به عمرو داد . عمرو مسلمان شد . و به وقت بو بكر رضى الله عنه آن همه عرب مسلمانى دست باز داشتند و مرتد شدند از بيشتر ، و زكات و صدقات باز گرفتند ، تا باز بو بكر به مسلمانى [ آوردشان ] و زكات بر ايشان بر نهاد .
و از پس وفد زبيد وفد عبد القيس بيامدند . و ايشان ترسا بودند و مهترشان را نام جارود بن عمرو بود . او بيامد و مسلمان شد ، و باز از پس پيغمبر مرتد شد ، و قومش نيز مرتد شدند . از پس اين وفد بنى حنيفه آمدند از يمامه ده تن و مسيلمهء كذّاب با ايشان بود . و پيش از اين به مدينه آمده بود و سخن پيغمبر شنيده بود . و مردى بود به زبان فصيح و هم سخن به سجع و قافيه گفتى نيكو . پس از مدينه بشد و به يمامه رفت سوى قوم خويش . چون همه عرب وفد بفرستادند و مسلمان شدند ، بنو حنيفه نيز وفد فرستادند . و مسيلمهء كذّاب را بفرستادند با ده تن . چون به در مدينه اندر آمدند ، و مسيلمه دانسته بود كه پيغمبر چنين گفتى چون مردمان به سفر شوند ، بهترين ايشان آن است كه ايشان را خادمى كند ، چون به مدينه اندر آمدند هر ده [ 215 b ] تن اندر آمدند . مسيلمه ايشان را گفتا : شما بشويد تا من جامه هاى شما نگاه دارم . چون شما را پرسد كه شما ده تن بوديد كه اندر مدينه آمديد اكنون نه تن آمديد ، شما گوييد آن يك تن ما را خدمت كند و جامه هاى ما همى نگاه دارد . پس ايشان نه تن پيش پيغمبر آمدند . پيغمبر ايشان را گفت : شما ده تن بوديد كه به شهر اندر آمديد ، آن يك تن كجا است ؟ گفتند يا رسول الله ، او ما را همى خدمت كند و جامه هاى ما را همى نگاه دارد . پيغمبر گفت : او بهترين شما است . و پيغمبر آن سخن بدان معنى گفت كه چنين گفتى هميشه كه بهترين سفركنان آن است كه خدمت ديگران كند . پس چون ايشان گفتند او خادم است ، پيغمبر گفت او بهترين شما است .
ايشان باز گشتند و مسيلمه را بگفتند . مسيلمه گفت اينك پيغمبر به فضل من مقر آمد . پس پيغمبر عليه السّلام آن نه تن را مسلمانى آموخت ، و شرايع اسلام و احكام همه ايشان را بنوشت ، و بفرمودشان كه بنو حنيفه و اهل يمامه را بدين خوانيد . ايشان باز گشتند و مسيلمه با ايشان باز گشت . و چون پيش بنو حنيفه آمدند
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 299
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٩٩