من سپرد . و همچنان همى بود تا بو بكر رضى الله عنه سپاه فرستاد با خالد بن الوليد تا او را بكشت . اكنون با سر حديث شويم .
پس وفد بنى نجران بيامدند و مهتران بودند اندر ميان ايشان يكى را نام سيّد و ديگر را عاقب ، و هر دو مهتران بودند ، و با پيغمبر عليه السّلام صلح كردند هم بر ترسايى ، و جزيت بپذيرفتند . و باز وفد بنى كنده بيامدند از يمن ، و ايشان ملكزادگان يمن بودند ، و اشعث الكندى با ايشان بود و دين بپذيرفتند . و از پس ايشان وفد بنى عامر آمدند ، و مهتر بنى عامر مردى بود نام او عامر بن الطفيل ، و او آن بود كه با بنى سليم بر سر آن چاه كه آن را بئر معونه خوانند ، آن چهل تن از ياران پيغمبر بكشته بود ، و اين قصّه گفته ايم پيش از اين . پس بنى عامر گفتند دين اين مرد را همه جهان بپذيرفتند و همه عرب ذليل او شدند ، ما را نيز ببايد پذيرفتن .
عامر گفتا : من شما را و همه خلق را از او برهانم . پس مردى بود بدان ميان اندر نام او اربد بن قيس ، و مردى بود كشنده و با نيرو . و عامر او را با خود ببرد و گفت :
من محمّد را به حديث مشغول كنم ، تو شمشيرى بزن . پس هر دو به مدينه آمدند بدين تدبير . و پيغمبر عليه السّلام اندر خانه بود . پيش وى اندر آمدند و بنشستند . و عامر با پيغمبر حديث اسلام همى كرد و از ذكر و از نوى همى گفت ، و پيغمبر عليه السّلام آيتى چند بر او برخواند . پس عامر آن مرد را به چشم بنمود كه بزن . او چيز نكرد . پس عامر برخاست و بيرون آمد و او را گفت : چرا بر [ 216 a ] نزدى ؟
گفت : هر گاه كه خواستمى كه برزنم ، ترا ديدمى كه خويشتن بر او بر فگندى ، و نتوانستمى زدن به شمشير . و جبريل عليه السّلام بيامد و پيغمبر را آگاه كرد كه ايشان به چه كار آمدند ، و خداى عزّ و جلّ ايشان را چنان باز گردانيد . پس پيغمبر عليه السّلام دعا كرد كه يا رب ، هر دو را هلاك كن ، و ايشان هر دو برفتند سوى بنى عامر . و به راه اندر عامر [ بن ] الطفيل [ را ] از گردن يكى مغنده برآمد و سياه شد و طاعون گشت ، و به خانهء زنى از بنى سلول فرود آمد و آنجا بمرد . و آن ديگر چون به بنى عامر برسيد گفتند چه گفته است اين مرد . گفت : چيزى نگفت كه آن سخن به كار آيد . پس از پس آن به دو روز [ از حى ] بيرون آمد به كارى . خداى
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 301
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٠١