[ ادامه كلمات قصار ]
270 -
و آن حضرت زمانى كه شنيد ياران معاويه به غارت شهر انبار برخاستهاند ، تنها و پياده از كوفه بيرون آمد تا به نخيله رسيد ، مردم در آنجا به او پيوستند و گفتند : يا امير المؤمنين ما شرّ دشمن را از تو كفايت مىكنيم ، فرمود : به خدا قسم شما شرّ خود را از من كفايت نمىكنيد ، چگونه شرّ غير خود را از من كفايت مىكنيد ؟ ! همانا رعاياى قبل از من از ستم حاكمان شكايت مىكردند ، و امروز من از ستم رعيّت خود شاكى هستم . گويى من تابعم و رعيّتم پيشوا ، يا من محكومم و آنان حاكم ! هنگامى كه امام اين گفتار را در سخنى طولانى كه گزيدهاى از آن را در قسمتى از خطبهها ذكر كرديم فرمود ، دو نفر از يارانش نزد او آمدند ، يكى از آنان گفت :
من جز اختيار غير خود و برادرم را ندارم ، اى امير المؤمنين فرمان ده تا فرمان برم .
271 -
حضرت فرمود : شما دو نفر كجا و آنچه من مىخواهم ؟ !
272 -
[ گفتهاند : حارث بن حوط خدمت حضرت آمد و گفت : تصور مىكنى من گمان مىكنم اصحاب جمل گمراه بودند ؟ ] فرمود :
اى حارث ، تو صورت ظاهر را ديدى نه عمق باطن را ، به اين خاطر سرگردان شدى ! حق را نشناختى تا اهلش را بشناسى ، و باطل را نشناختى تا روى آورندهء به آن را بشناسى . حارث گفت :
من با سعد بن مالك و عبد اللّه بن عمر كنار مىروم آن حضرت فرمود : سعد و عبد اللّه بن عمر نه حق را يارى دادند ، و نه دست از يارى باطل برداشتند .
273 -
و آن حضرت فرمود : نديم شاه چون شير سوار است ، مقامش را حسرت خورند و او به موقعيّت خطرناك خود آگاهتر است .
274 -
و آن حضرت فرمود : به بازماندگان مردم احسان كنيد ، تا پاس بازماندگان شما را بدارند .