خويشان پدرى كه محرم او هستند مانند برادران و عموها به شوهر دادن او از مادرش سزاوارترند .
و حقاق درگيرى مادر با خويشان پدرى دربارهء دختر است ، و آن ستيز و خصومت و گفتار هر يك به ديگرى است كه : « من به شوهر دادن دختر از تو سزاوارترم » . گفته مىشود : « حاقَقْتُهُ حِقاقاً » مانند « جادلته جدالا » : با او به ستيز برخاستم . و گفته شده : نصّ الحقاق ، بلوغ عقلى است و آن رسيدن دختر به سنّ ازدواج است ، چرا كه آن حضرت اراده فرموده نهايت زمانى را كه در آن حقوق و احكام واجب مىشود و كسى كه « نصّ الحقائق » روايت كرده مرادش از حقايق جمع حقيقت است .
اين معنا را ابو عبيده قاسم بن سلام آورده ، اما نظر من اين است كه منظور از نصّ الحقاق در اينجا رسيدن زن به مرحلهاى از سنّ است كه شوهر دادنش جايز ، و تصرّفش در حقوق بلا مانع است . از باب تشبيه به شتران حقاق ، و آن جمع حقّه و حقّ است ، و آن شترى است كه سه سالگى را تمام كرده و وارد چهار سالگى شده ، و در اين وقت به حدّى مىرسد كه در خور سوارى و راهبرى است . حقائق نيز جمع حقّه است . روى اين حساب هر دو گفتار به يك معنا باز مىگردند ، و اين معنا به روش عرب از معنايى كه در ابتدا ذكر شد شبيهتر است .
265 -
در گفتار آن حضرت است : ايمان چون نقطهاى سپيد در دل پيدا مىشود ، هر چه ايمان زياد شود آن نقطهء سپيد زيادتر مىگردد .
« لمظه چون نقطه يا مانند آن است از سپيدى ، از همين معنا گفته شده : « فرس المظ » هرگاه لب زيرين اسب را خالى سپيد باشد .
266 -
در گفتار آن حضرت است : انسان را اگر طلبى باشد كه نمىداند آن را مىگيرد يا نه ، زمانى كه گرفت نسبت به سالى كه بر وام گذشته پرداخت زكات بر او واجب است .
« ظنون » طلبى است كه طلبكار نمىداند آن را از بدهكار مىستاند يا نه ، گويا به آن گمان مىبرد ، گاه به گرفتنش اميدوار و گاه نااميد است . و اين از فصيحترين گفتههاست . و همچنين هر كارى كه خواهان آنى و نمىدانى نسبت به آن در چه وضعى هستى ظنون است . قول اعشى بر همين اساس است :
چاهى را كه معلوم نيست در آن آب هست يا نه و از محل بارانگير دور است نمىتوان چون فرات به حسابش آورد ، كه وقتى به طغيان برخيزد كشتى و شناگر ماهر را به كنارى پرت مىكند .