چرا [ 1 ] از همهء شهر دو دختر من مىگيرى ، ورقاء [ 2 ] جواب نداد ، مرد بجست و كاردى بزد ، و رقاء را به ناف اندر آمد [ 3 ] ، و ليكن كارى نيامد و كشته نشد .
چون خبر به قتيبة رسيد ، باز گشت هر كه در بيكند اهل حرب بود همه را بكشت ، و آنچه باقى مانده بود برده كرد . چنان كه اندر بيكند كس نماند ، و بيكند [ 4 ] خراب شد .
و اهل بيكند [ 5 ] بازارگانان بودند و بيشتر به بازرگانى [ 6 ] رفته بودند به ولايت بلدهء چين و جاى ديگر ، و چون بازگشتند فرزندان و زنان و اقرباء خويش را طلب كردند ، و بخريدند از عرب ، و باز بيكند را آبادان [ 7 ] كردند .
گفتهاند كه هيچ شهرى نبود كه جملهء آن شهر ويران شد [ 8 ] و خالى بماند ، و باز به دست همان شهريان زود آبادان [ 9 ] گشت مگر بيكند .
حكايت آوردهاند كه چون قتيبه بيكند را [ 10 ] بگشاد ، در بتخانه يكى بتى سيمين يافت به وزن چهار هزار درم ، و سيمين جامها يافت ( جمله را گرد كرد ، و بر كشيد صد و پنجاه هزار [ 11 ] مثقال بر آمد . و دو دانه ) مرواريد يافت ، هر يكى [ 12 ] چون بيضهء كبوتر . قتيبه گفت اين مرواريدها بدين بزرگى از كجا آوردهايد ، گفتند دو مرغ آورده است به دهان گرفته ، و بدين بتخانه انداخته ، پس قتيبه طرايفها [ 13 ] جمع كرد و با آن دو دانه مرواريد به نزديك حجاج فرستاد ، و نامه نوشت به فتح بيكند ، و قصهء اين دو دانه مرواريد در نامه ياد كرد . حجاج
هامش
[ 1 ] - از ( د ، م ، ب ، خ : ) « چرا » افتاده
[ 2 ] - ب : بر ورقاء - د ، خ : و ورقاء
[ 3 ] - ش ( آمد ) ندارد
[ 4 ] - د ، ب ، خ : نماند بيكند
[ 5 ] - كلمه ( بيكند ) در د ، ب ، خ : نيست
[ 6 ] - ب ، خ :
ببازارگانان
[ 7 ] - د : بيكند آبادان - ب ، م : بيكند را نيز آبدان - خ : بيكند نيز آبادان
[ 8 ] - د : نشد
[ 9 ] - د ، ب : ابدان
[ 10 ] - د ، ( را ) ندارد
[ 11 ] - ب ( هزار ) ندارد
[ 12 ] - د ، خ :
مرواريد آن هر يكى
[ 13 ] - ش ، م ، ب ، خ : ظرايفها