تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
حوذان [ 1 ] بتاخت به نزديك مهلب رفت [ 2 ] . و مهلب سخت در ميان مانده [ 3 ] بود . گفت سپس [ 4 ] خويش نگريد ، چون نگاه كردند مردان را ديدند كه به مدد ايشان مىآمدند ، قوى دل شدند ، و بر جستن گرفتند ، و كار را سخت كردند . در اين ميانه بيدون [ 5 ] كشته شد . مسلمانان تكبير گفتند . كافران [ 6 ] به يك بار هزيمت شدند [ 7 ] و مسلمانان بر اثر كافران همى رفتند و مىكشتند ، تا دمار از نهاد كافران بر آوردند . و بسيار غنيمت گرفتند ، و آن روز قسمت كردند ، هر سوارى را دو هزار و چهار ( صد ) درم رسيد . خاتون كس فرستاد و صلح خواست ، سلم [ 8 ] با وى صلح كرد ، و مال عظيم بستد . خاتون گفت از تو درخواست مىكنم كه عبد الله خازم مرا [ 9 ] نمائى چنان كه صورت اوست كه يك بار ديده‌ام و بيهوش شده‌ام ، و مرا چنان مىنمايد كه [ 10 ] او آدمى [ 11 ] نيست ، سلم [ 8 ] عبد الله خازم [ 12 ] را بخواند به مهمانخانه‌اى كه داشت ، و به خاتون نمود و جبهء خز نيلگون مىداشت و دستار سرخ ، چون خاتون او را بديد [ 13 ] سجده كرد و هديه ها فرستادش از عجب . سلم [ 8 ] مظفر [ 14 ] و با غنيمت [ 15 ] بازگشت و به خراسان [ 16 ] رفت .
هامش
[ 1 ] - م ، ب ، خ : خود - نسخ ديگر : خودان ، و صحيح چنان كه در كامل ابن اثير است « حوذان » است [ 2 ] - كلمهء ( رفت ) در نسخهاى ش ، م ، ب ، : نيست - خ : و رفت [ 3 ] - م : درماند - د ، خ : در ميان سخت درمانده بود [ 4 ] - د ، ت ، خ : گفت پيش [ 5 ] - ش : در آن ميانه بندون - م : در ميانه بندون ب : پندون [ 6 ] - نسخ تاريخ بخارا : كافران را [ 7 ] - م : شد [ 8 ] - نسخ تاريخ بخارا : مسلم [ 9 ] - م ، ب : حازم را به من - د ، خ : خادم را به من [ 10 ] - خ : ( كه ) ندارد [ 11 ] - د ، خ : و مرا چنانست كه مىنمايد او - ش : و مرا چنان مىنمايد كه آدمى [ 12 ] - م ، ب : جازم - خ ، ش : حازم ( در هر دو مرضع ) [ 13 ] - م ، ب ، خ : ديد [ 14 ] - ب ، م ، خ : و مظفر - [ 15 ] - م ، ب : با غنيمت بسيار [ 16 ] - د : بخراسان
تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 60 | محمد بن جعفر النرشخي / ابو نصر احمد بن محمد بن نصر القباوى