حوذان [ 1 ] بتاخت به نزديك مهلب رفت [ 2 ] . و مهلب سخت در ميان مانده [ 3 ] بود .
گفت سپس [ 4 ] خويش نگريد ، چون نگاه كردند مردان را ديدند كه به مدد ايشان مىآمدند ، قوى دل شدند ، و بر جستن گرفتند ، و كار را سخت كردند . در اين ميانه بيدون [ 5 ] كشته شد . مسلمانان تكبير گفتند . كافران [ 6 ] به يك بار هزيمت شدند [ 7 ] و مسلمانان بر اثر كافران همى رفتند و مىكشتند ، تا دمار از نهاد كافران بر آوردند .
و بسيار غنيمت گرفتند ، و آن روز قسمت كردند ، هر سوارى را دو هزار و چهار ( صد ) درم رسيد .
خاتون كس فرستاد و صلح خواست ، سلم [ 8 ] با وى صلح كرد ، و مال عظيم بستد . خاتون گفت از تو درخواست مىكنم كه عبد الله خازم مرا [ 9 ] نمائى چنان كه صورت اوست كه يك بار ديدهام و بيهوش شدهام ، و مرا چنان مىنمايد كه [ 10 ] او آدمى [ 11 ] نيست ، سلم [ 8 ] عبد الله خازم [ 12 ] را بخواند به مهمانخانهاى كه داشت ، و به خاتون نمود و جبهء خز نيلگون مىداشت و دستار سرخ ، چون خاتون او را بديد [ 13 ] سجده كرد و هديه ها فرستادش از عجب . سلم [ 8 ] مظفر [ 14 ] و با غنيمت [ 15 ] بازگشت و به خراسان [ 16 ] رفت .
هامش
[ 1 ] - م ، ب ، خ : خود - نسخ ديگر : خودان ، و صحيح چنان كه در كامل ابن اثير است « حوذان » است
[ 2 ] - كلمهء ( رفت ) در نسخهاى ش ، م ، ب ، : نيست - خ : و رفت
[ 3 ] - م : درماند - د ، خ : در ميان سخت درمانده بود
[ 4 ] - د ، ت ، خ : گفت پيش
[ 5 ] - ش : در آن ميانه بندون - م : در ميانه بندون ب :
پندون
[ 6 ] - نسخ تاريخ بخارا : كافران را
[ 7 ] - م : شد
[ 8 ] - نسخ تاريخ بخارا : مسلم
[ 9 ] - م ، ب : حازم را به من - د ، خ : خادم را به من
[ 10 ] - خ : ( كه ) ندارد
[ 11 ] - د ، خ : و مرا چنانست كه مىنمايد او - ش : و مرا چنان مىنمايد كه آدمى
[ 12 ] - م ، ب : جازم - خ ، ش : حازم ( در هر دو مرضع )
[ 13 ] - م ، ب ، خ : ديد
[ 14 ] - ب ، م ، خ : و مظفر -
[ 15 ] - م ، ب : با غنيمت بسيار
[ 16 ] - د : بخراسان