وى بيرون آمد . و يكى از وجوه لشكر او عبد الله خازم [ 1 ] بود ، بفرمود تا آتشى عظيم افروختند اندر خيمهء او ، و او ايستاده [ 2 ] بود . و بغايت هوا گرم بود [ 3 ] ، و اين عبد الله مردى سرخ بود ، چشمهاى او نيز سرخ [ 4 ] شده بود از تاب آتش ، و سر وى بزرگ بود ، چنان كه مثل زدندى او را بيغاريه ، و مردى [ 5 ] بيمناك بود ، سلاح برداشت ، و شمشير [ 6 ] بر كشيد و بنشست . چون خاتون به نزديك او در آمد از او بترسيد ، و زود بگريخت ، و مىگفت : بيت :
خوبت [ 7 ] آراست اى غلام ايزد * چشم بد دورخه [ 8 ] بناميزد [ 9 ]
حكايت هم سليمان ليثى مىگويد كه چون سعيد با خاتون صلح كرد به بخارا ، سعيد بيمار گشت [ 10 ] ، خاتون به عيادت او در آمد [ 11 ] ، كيسهاى داشت پر زر [ 12 ] ، دست در كيسه كرد و دو چيز [ 13 ] از كيسه بيرون كرد [ 14 ] و گفت : [ اين يكى [ 15 ] ] از بهر خويشتن نگاه مىدارم تا اگر بيمار شوم بخورم ، و آن [ 16 ] ديگر ترا مىدهم [ 17 ] تا بخورى ، و بهتر شوى . سعيد را عجب آمد كه چيست كه ( اين ) خاتون با اين [ 18 ] عزّت و بزرگى مىدهد ، چون خاتون بيرون رفت ، سعيد نگاه كرد ، خرما [ 19 ] بود كهنه گشته . كسان خود را فرمود تا پنج شتر [ 20 ] خرماء تازه بار كردند ، و به نزديك خاتون بردند . خاتون جوالها بگشاد و خرماء [ 21 ] بسيار ديد ، كيسه « بگشاد و آن
هامش
[ 1 ] - ش ، م ، ب ، خ : حازم
[ 2 ] - د ، خ : خيمه او ايستاده
[ 3 ] - ش ، م ، ب : بغايت گرما بود
[ 4 ] - ش ، ب : و چشمهاى سرخ
[ 5 ] - خ : بتعاديد ( يا ) بتعاريد مردى - د : بتفاريد و مردى
[ 6 ] - خ :
برداشته شمشير
[ 7 ] - د ، خ : خوب
[ 8 ] - ش ، خ : چه
[ 9 ] - اين بيت از سنائى غزنوى است و مطلع غزلى است ( ديوان سنائى چاپ شركت طبع كتاب ص 623 )
[ 10 ] - خ : شد
[ 11 ] - خ :
او آمد
[ 12 ] - خ : كلمه ( زر ) را ندارد
[ 13 ] - در د ، خ كلمه ( دو ) نيست - : و چيزى
[ 14 ] - د ، خ : آورد
[ 15 ] - ش ، ب : ندارد
[ 16 ] - ش ، م ، ب : و اين
[ 17 ] - ش ، ب : دهم
[ 18 ] - خ : به اين
[ 19 ] - خ : خرمائى
[ 20 ] - د ، خ : تا پنج شش شتر را
[ 21 ] - م : خرمائى