تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
سهم در دل كافران [ 1 ] انداخت تا آن همه لشكرهاى كافران [ 2 ] بازگشتند بىحرب ، خاتون تنها ماند . باز كس فرستاد ، ( و صلح خواست ، و مال زيادت كرد ، و به تمامى فرستاد ) . سعيد گفت من اكنون به سغد و سمرقند مىروم ، و تو به راه منى [ 3 ] ، از تو گروى بايد ، تا راه بر من نگيرى ، و مرا نرنجانى . خاتون هشتاد تن از ملكزادگان و دهقانان بخارا به گرو به سعيد داد ، [ و ] سعيد از در [ 4 ] بخارا باز گشت ، و رفت و هنوز مىرود . و در حكايت آورده‌اند كه اين خاتون بر يكى از چاكران شوى خويش [ 5 ] عاشق بود ، و مردمان گفتندى كه طغشاده پسر وى از اين مرد است ، و وى اين پسر را بر شوى خويش [ 6 ] بسته است . و اين پسر از بخارخدات [ 7 ] نيست . جماعتى از لشكر وى گفتند كه [ 8 ] ما اين ملك وى را [ 9 ] به خداتزادهء ديگر مىدهيم [ 10 ] ، كه وى بىشك پادشاه زاده است [ 11 ] ، و خاتون از اين قصد ايشان آگاه بود ، و تدبير مىساخت ، تا ايشان را از خود دفع كند ، چون اين صلح افتاد با سعيد ، و سعيد از وى گرو خواست ، خاتون حيله كرد ، و آن قوم را كه اين قصد كرده بودند . به گرو داد . تا هم از ايشان باز [ 12 ] رست و هم از سعيد . حكايت كنند كه چون سعيد با خاتون صلح كرد ، خاتون را گفت بايد به سلام [ 13 ] من بيرون آئى ، خاتون همچنان كرد ، و به سلام وى [ 14 ] بيرون آمد . و گفت كه [ 15 ] به سلام مهتران من نيز بيرون آيى ، خاتون به سلام هر يكى از وجوه لشكر
هامش
[ 1 ] - خ : در دل كافران سهمى - د : ( سهم ) ندارد [ 2 ] - ش ، م ، ب : كفار [ 3 ] - ش ، م ، ب : بر راه - د : و تو برده ايمنى - خ : و تو برده منى [ 4 ] - د ، خ : از دروازهء [ 5 ] - خ : خود [ 6 ] - خ : ( خويش ) ندارد [ 7 ] - خ : پسر بخارخداة - م : بخارخداة - كلمهء ( پسر ) در بالاى سطر نوشته شده است [ 8 ] - م ، ب ، د : ( كه ) ندارد [ 9 ] - د ، خ : اين ملك را [ 10 ] - م ، ب : دهيم [ 11 ] - د ، خ : كه وى پيش پادشاه زاده باشد [ 12 ] - د ، خ : از ايشان هم باز [ 13 ] - ش ، ب ، خ : گفت بسلام [ 14 ] - خ : ( وى ) ندارد [ 15 ] - ش ، ب : گفت بايد كه