او نثار كردند ، و نزلها [ 1 ] بسيار بيرون آوردند .
و ميان امير اسماعيل و رافع بن هرثمه كه بدان [ 2 ] تاريخ [ 3 ] امير خراسان بود ، دوستى بود . امير اسماعيل به وى نامه كرد و از وى يارى خواست . رافع با لشكر خود بيامد [ 4 ] ، و جيحون يخ كرده بود ، از روى يخ [ 5 ] بگذشت ، چون امير نصر خبر آمدن رافع يافت به بخارا باز آمد . و امير اسماعيل با رافع اتفاق كردند [ 6 ] كه روند ، و سمرقند را بگيرند . اين خبر به امير نصر رسيد . به تعجيل به طوايس رفت . و سر راه بگرفت ، امير اسماعيل ( با رافع ) به راه بيابان رفتند . و همه روستاهاى بخارا به تصرّف امير نصر بود . و ايشان اندر بيابان طعام و علف نمىيافتند ، و آن سال قحط بود . و كار بر ايشان دشوار شد ، تا اندر لشكر ايشان يك من نان [ 7 ] به سه درم شد . و خلقى [ 8 ] عظيم از لشكر رافع به گرسنگى [ 9 ] هلاك شدند . و امير نصر نامه كرد به پسر خود احمد به سمرقند تا وى از سغد سمرقند غازيان را جمع كرد و لشكرى ساخت [ 10 ] ، و اهل ولايت امير اسماعيل را [ 11 ] علف ندادند ، و گفتند كه [ 12 ] اينها خارجيانند ، ما را [ 13 ] حلال نباشد نصرت دادن ايشان ، و امير نصر به سبب آمدن رافع تنگدل شده بود ، امير نصر به كرمينه رفت ، و ايشان ، بر اثر او مىرفتند ، كه رافع را كسى نصيحت كرد و گفت [ 14 ] تو ولايت خود ماندهاى [ 15 ] ، و اينجا آمدهاى ، اگر ايشان هر دو برادر با يك ديگر بسازند و ترا در ميان گيرند تو چه توانى كردن . رافع از اين سخن ترسيد ، و رسول فرستاد به نزديك امير نصر ،
هامش
[ 1 ] - ش : بذلها
[ 2 ] - م ، ب : و رافع هرثمه كه بدان - خ : و رافع بن هرثمه بدان
[ 3 ] - م ، ب ، خ : بدان تاريخ كه
[ 4 ] - ب : ( بيامد ) ندارد
[ 5 ] - م ، ب : بود بريخ
[ 6 ] - ش : كرد
[ 7 ] - د ، خ : يك نان
[ 8 ] - د ، ت ، خ : خلق
[ 9 ] - خ : از گرسنگى
[ 10 ] - م ، ب : غازيان جمع لشكر مىساخت - ش : غازيان را جمع مىساخت
[ 11 ] - م ، ب : ( را ) ندارد
[ 12 ] - د :
( كه ) ندارد
[ 13 ] - ما را در ( ش ) نيست
[ 14 ] - م : كرده گفت
[ 15 ] - د ، خ :
ولايت مانده اى