محمد بن جعفر روايت كرده است ، از ابو على محمد بن هارون كه از دهقانان كش بود ، و گفت [ 1 ] كه [ 2 ] جدهء من از جملهء خاتونان بوده است كه [ 2 ] مقنع از بهر خويش گرفته ( بود ) ، و در حصار مىداشت ، و مىگفت : روزى مقنع زنان را بنشاند به طعام و شراب بر عادت خويش ، و اندر شراب زهر كرد [ 3 ] ، و هر زنى را يك قدح خاص [ 4 ] فرمود ، و گفت چون من قدح ( خويش ) بخورم شما بايد كه جمله قدح خويش بخوريد . پس همه خوردند ، و من نخوردم و در گريبان خود ريختم ، و وى ندانست . و همهء [ 5 ] زنان بيفتادند ، و بمردند . و من نيز خويشتن در ميان ايشان انداختم ، و خويشتن را [ 6 ] مرده ساختم ، و وى از حال من ندانست ، پس مقنع برخاست و نگاه كرد ، و همه [ 5 ] زنان را مرده ديد ، نزديك غلام خود رفت ، و شمشير بزد [ 7 ] ، و سروى برداشت . و فرموده بود تا سه روز باز تنور تفتانيده [ 8 ] بودند ، به نزديك [ 9 ] آن تنور رفت ، و جامه بيرون كرد ، و خويشتن را در تنور انداخت ، و دودى برآمد ، من به نزديك [ 10 ] آن تنور رفتم ، از او هيچ اثرى نديدم ، و هيچ كس در حصار زنده نبود .
و سبب [ خود را ] [ 11 ] سوختن وى آن بود ، كه پيوسته گفتى كه چون بندگان من عاصى شوند ، من به آسمان روم ، و از آنجا فرشتگان آرم ، و ايشان را قهر كنم .
وى خود را از آن جهت سوخت تا خلق گويند كه او به آسمان رفت [ 12 ] تا فرشتگان [ 13 ] آرد ، و ما را از آسمان نصرت دهد ، و دين او در جهان بماند . پس
هامش
[ 1 ] - د : كيش بود و گفت - خ : كيش بود گفت
[ 2 ] - د ، م ، ب ، خ : ( كه ) ندارد
[ 3 ] - د ، خ :
انداخت
[ 4 ] - د : خالص
[ 5 ] - ب : همه
[ 6 ] - ش : ( را ) ندارد
[ 7 ] - خ : زد
[ 8 ] - ت ، د ، ب :
تفسانيده - خ : تفانيده
[ 9 ] - خ : نزديك
[ 10 ] - ش : ( من ) ندارد - خ : من نزديك
[ 11 ] - د ، خ : سبب خود را - ش : ب : و سبب
[ 12 ] - م ، ب : افزوده : بگويند كه مقنع رفت
[ 13 ] - د ، خ :
فرشتگان را