و نخشب كه با خود مىداشت . و آن را [ 1 ] عادت آن بود [ 2 ] كه هر كجا زنى با جمال بود ، او را نشان دادندى [ 3 ] ، وى آن را بياوردى ، و با خود بداشتى ، و در حصار با وى هيچ [ 4 ] كس نبودى مگر اين زنان ، و اين غلام خاص و آنچه حاجت ايشان بودى از خوردنى ( هر روز يك بار در حصار بگشادى ، و از بيرون سو [ 5 ] و كيلى بودى ) آنچه بايستى آماده كردى ، و غلام از وى بخواستى [ 6 ] ، و به حصار [ 7 ] اندر آوردى ، و باز در حصار بر بستى تا به روز [ 8 ] ديگر .
هيچكس روى زشت او نديدى از آنكه مقنعهء سبزى بر روى خويش داشتى ، پس وى آن زنان را بفرمود تا هر زنى آئينهاى بگيرند [ 9 ] ، و به بام حصار برآيند ، و برابر يك ديگر مىدارند [ 10 ] ، بدان وقت كه نور آفتاب به زمين افتاده بود ، و جملهء آئينها به دست گيرند و برابر دارند ( بىتفاوت ) .
خلق جمع شده بودند ، چون آفتاب بر آن آئينها بتافت ، از شعاع آن آئينها آن [ 11 ] حوالى پر نور شد . آنگاه آن غلام را گفت بگوى مر بندگان مرا [ 12 ] ، كه خداى روى خويش به شما مىنمايد ، بنگريد ، چون بديدند [ 13 ] همهء جهان [ را ] پر نور ديدند ، بترسيدند ، و همه به يك بار سجده كردند ، و گفتند خداوندا اين قدرت و عظمت كه ديديم بس باشد ، اگر زيادت از اين بينيم زهره هاى ما به درد [ 14 ] ، و همچنان در سجده مىبودند تا مقنع فرمود آن غلام را كه بگوى بندگان مرا [ 15 ] تا سرها از سجده بردارند ، كه خداى شما از شما [ 16 ] خشنود است ، و گناهان شما را
هامش
[ 1 ] - خ : و او را
[ 2 ] - ش : عادت بود
[ 3 ] - خ : دادند
[ 4 ] - ش : ( هيچ ) ندارد
[ 5 ] - خ : ( سو ) ندارد
[ 6 ] - ش : و غلام وى بخواستى - م ، ب : وى بخواستى ( غلام ) ندارد
[ 7 ] - خ : او بحصار
[ 8 ] - م ، ب : تا روز
[ 9 ] - د ، خ : بگيرد
[ 10 ] - خ : افزوده ( بىتفاوت ) بدان
[ 11 ] - م : بتافت و عكس را و آن - ب : بتافت و عكس و آن - ت : بتافت به عكس آن
[ 12 ] - خ : بگوى بندگان را
[ 13 ] - ش :
بنگريد - م ، ب : بنگريدند - ش ، ب : ( چون ) ندارد
[ 14 ] - ش ، م ، ب : زهرها به درد - خ : زهرهاى ما بترقد
[ 15 ] - م ، ب ، خ : مرامتان مرا - در خ : بالاى سطر ( بندگان ) نوشته شده
[ 16 ] - ب ، خ : كه خداى از شما