گفت [ 1 ] كه [ 2 ] وى را به سرا پرده بنشان [ 3 ] ، و پنهان وى را بكش ، و ايشان [ 4 ] امتثال امر او كردند ، به سراپرده ( بردند ، و ايشان از دور ايستاده بودند و جبرئيل به سراپرده ) [ 5 ] رفت ، سپيد جامگان خشوى [ 6 ] را كه يار حكيم بود فرستادند ، و جبرئيل را گفتند ما بىحكيم نرويم ، و خشوى [ 7 ] موزه هاى نو [ 8 ] پوشيده بود ، و اين [ 9 ] سخن مىگفت ، كه عباس پسر جبرئيل آمد ، و گفت كه حكيم را [ 10 ] كشتم .
جبرئيل فرمود تا خشوى [ 11 ] را از اسب فرو كشيدند ، و در حال بكشتند [ 12 ] . سپيد جامگان بانگ برآوردند ، و سلاح بيرون كردند ، و جنگ شد ، جبرئيل بفرمود تا لشكرها همه سوار شدند . و حرب اندر پيوستند از آن قوىتر كه بود ، حربهاى سخت كردند ، تا ديگر باره به هزيمت شدند ، و خلقى بسيار از ايشان كشته شدند [ 13 ] ، و آنكه ماند بگريخت .
و خاوند ديهه نرشخ زنى بود ، شوى او را شرف [ 14 ] نام بود ، و او سرهنگ ابو مسلم بود ، و ابو مسلم ( رحمه الله ) او را كشته بود ، اين زن را [ 15 ] به نزديك جبرئيل آوردند ، و با وى يكى پسر عم نابينا بود [ 16 ] به غايت پليد و بد كار .
جبرئيل آن زن را گفت كه ابو مسلم را ( بحل كن ، او گفت ابو مسلم ) [ 17 ] پدر مسلمانان را گويند ، و او پدر مسلمانان نيست كه شوهر مرا كشته است ، جبرئيل فرمود تا آن زن [ 18 ] را از ميان به دو نيم زدند ، و پسر عم او را نيز كشتند [ 19 ] ، و كردك به نزديك [ 20 ] مقنع رفت ، و باغى كه هم از ايشان بود در حرب كشته شد . و جبرئيل [ 21 ]
هامش
[ 1 ] - ش : ( گفت ) ندارد
[ 2 ] - خ : ( كه ) ندارد
[ 3 ] - م : ( بنشان ) از آن افتاده
[ 4 ] - د : و ايشانان
[ 5 ] - آنچه در ميان علامت است از خ افتاده
[ 6 ] - خ : حسرى ( بىنقطه )
[ 7 ] - م : و خشرى - و در سطر بعد « خشوى »
[ 8 ] - د ، ت ، خ : زرد
[ 9 ] - ش ، ب : اين
[ 10 ] - د : و گفت حكيم را
[ 11 ] - خ : خسوى
[ 12 ] - خ : بكشتن
[ 13 ] - د : بسيار كشته شدند - خ : بسيار كشته شدند از ايشان - ب : بسيار كشته از ايشان شدند
[ 14 ] - د ، خ : او را اشرف - م ، ب : او اشرف
[ 15 ] - م : و اين زنان را
[ 16 ] - خ - يكى پسر هم بود نابينا
[ 17 ] - از نسخهء د افتاده
[ 18 ] - م : آن زنان
[ 19 ] - د : بكشند - خ : بكشتند
[ 20 ] - د : كه بنزيك
[ 21 ] - د : كلمهء ( جبرئيل ) را ندارد