تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
( 1 ) زنده و مؤمن شود كسى كه مؤمن شده است از روى دليل و بدرستى كه تو شنوا و دانا و يگانه و بينائى . و توئى خداوندا يارى طلب كرده شده از تو و بر تو است اعتماد و توئى سزاوار « 1 » بر آنچه را كه متولّى آنى از براى توست امر همهء آن ، گواهى تو به آزار و تعب من و مىدانى تو فساد را « 2 » و مىبينى تو يارى نكردن « 3 » اهل فساد را و ميل نمودن ايشان را به سوى آنچه ميل نموده‌اند به سوى او از دنياى برطرف‌شونده و از زخارف دنيوى « 4 » كه در عقب اوست آتشى بسيار گرم « 5 » و مىبينى تو نشستن كسى را كه نشسته است « 6 » و برگشتن كسى را كه برگشته است از دين و خالى بودن مرا از يارىكنندگان و تنهائى مرا از پشتىكنندگان و به تو چنگ در مىزنم و به قوّت تو در مىآويزم ( 2 ) و بر تو اعتماد مىنمايم خداوندا پس به تحقيق كه مىدانى آن كه من ذخيره ننمودم سعى خود را و مضايقه نكردم توانگرى خود را تا آن كه « 7 » كند شد تندى من و باقى ماندم به تنهائى پس پيروى نمودم « 8 » راه كسى را كه پيشى گرفته است از من در بازداشتن ظلم دشمنان و فرونشاندن طغيان ياغيان از خون‌هاى اهل پيروى و نگاهداشتم من چيزى را كه نگاه داشته‌اند آن را پيشوايان من از امر آخرت و دنياى خود را پس گرديدم من چنانچه خشم فرو بردند كافران « 9 » [ از براى خشم نمودن ايشان ] خشم فرو بردم من و بر رويّهء ايشان داخل گرديدم و مر روش ايشان را اخذ نمودن و به علامت ايشان علامت خود قرار دادم تا آن كه بيايد
هامش
( 1 ) يعنى تو سزاوار هستى مر آن چيزهائى را كه متولّى و مرتكب آنهائى از خلق نمودن و تربيت كردن و محافظت نمودن چيزها و تكليف نمودن عباد را به عبادت و ثواب دادن و عقاب نمودن ايشان . و اللَّه يعلم ( 2 ) يعنى بر هم خوردگى اهل زمانه . و اللَّه يعلم ( 3 ) يعنى آن كه يارى ننمودند مرا و تنها گذاردند مرا ظالمان و آن جماعتى كه اوّلا با من بيعت نموده بودند . و اللَّه يعلم ( 4 ) حطام در اصل به معنى آتش است ، يعنى چيزى كه سبب دخول در آتش مىشود يا چيزى كه مانند آتش است از غصب نمودن حقوق مردم و اموال و لذّتهاى دنيوى و خواهش رياست و جاه ، يا آن كه حطام به معنى ازدحام و بر پشت يك ديگر افتادن و شكستن آن باشد ، زيرا كه زخارف دنيوى پشت كسى را مىشكند كه آنها را مرتكب شود . ( 5 ) فيروزآبادى گفته كه« حَمِيمٍ آنٍ »به معنى آتش است كه گرمى آن به نهايت رسيده است . ( 6 ) يعنى نشسته است از اطاعت كردن يا از يارى نمودن و ايمان آوردن ، و نشستن كسى از چيزى كنايه از اقدام ننمودن به آن و مرتكب نشدن و به عمل نياوردن آن چيز را است . و اللَّه يعلم ( 7 ) حاصل معنى آن كه من كمال سعى و اهتمام نمودم و اموال خود را صرف كردم در جهاد نمودن با ظالمان و كافران تا آن كه همگى مردم رفتند و برگشتند از دين و من تنها بىمعاونى و مددكارى باقى ماندم . و اللَّه يعلم ( 8 ) يعنى پس چون مضطر و لا علاج گشتم ، تابع گرديدم كسى را كه پيش از من بود ، يعنى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را در محافظت نمودن خون شيعيان و مؤمنان . پس هم چنان كه ايشان از راه جبر و اكراه با معاويه صلح نمودند من نيز از جهت اضطرار و لا علاجى با او صلح نمودم نه از روى خواهش و رضامندى . و اللَّه يعلم ( 9 ) يعنى همچنان كه ظالمان ردّ خشم نموده با من صلح كردند و دست از جنگ و منازعه برداشتند ، من نيز با ايشان صلح نمودم و صبر كردم ؛ يا آن كه پس گرديدم به نحوى كه با هر شخص كه ايشان دوستى نمايند و ردّ خشم خود نمايند ، من نيز با آن شخص دوستى نمايم . ما حصل آن كه طريقهء تقيّه را پيشنهاد خود گردانيدم . و مراد از ضمير « هم » در « كظمهم » و باقى فقرات كه به معنى ايشان است تا آخر دعا جماعت ظالمان و اهل فساد است ، چنان كه بناى ترجمه بر آن است ، و محتمل است كه مرجع ضمير « اولياء » متقدمان باشد ، و مرجع ضمير « هم » در « امزجهم » تا به آخر دعا ، اهل اضداد و معاندان باشد ، و معنى اوّل ارجح و بهتر است ، چنان كه بر متأمّل مخفى نماند . و اللَّه يعلم
مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 88 | السيد ابن طاووس / الطبسي