تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
( 1 ) از جهت خوف و تقيّه ايشان نيز حاضر بودند ) و پياده حركت نموده بودند و شدت حرارت هوا به ايشان تاثير نموده ، در كمال تعب و زحمت بودند . زرّافهء گويد كه پس من به آن حضرت رسيدم و ايشان را به آن حال پياده و در كمال تعب و آزار ديدم . پس گفتم اى سيّد من قسم به خدا آنچه من از اين ياغى ظالم مىبينم و اين مشقت و آزارى كه از او به شما رسيده است ، بر من بسيار گران و ناگوار است و دست ايشان را گرفتم . پس آن حضرت به من تكيه فرمودند و گفتند : اى زرافة ناقهء صالح نزد خداى تعالى از من گرامىتر و عزيزتر نبوده . راوى گويد كه نمىدانم كه به اين عبارت فرمودند يا آنكه فرمودند كه قدر و منزلت ناقهء صالح در نزد خداى تعالى بزرگتر و بيشتر از قدر و منزلت من نبود . پس آنگاه من در خدمت آن حضرت مىرفتم و مسأله‌ها از آن حضرت پرسيدم و فرا گرفتم و فايده‌مند گرديدم و همچنان صحبت داشتم تا آنكه متوكّل فرود آمد و همگى مردمان را رخصت نمود كه به شهر و به خانه‌هاى خود برگردند . پس چارپاهاى مردمان را پيش آوردند و همه سوار شده ، به خانه‌هاى خود برگشتند . پس من استر آن حضرت را پيش بردم و ايشان را سوار نمودم و خود نيز سوار شده در خدمت آن حضرت بودم تا آنكه به خانهء آن حضرت رسيديم و ايشان فرود آمد از خدمت ايشان وداع نمودم و بخانهء خود رفتم . از براى فرزندان من معلّمى شيعه از اهل دانش و فضل بود و عادت من چنان بود كه در وقت طعام خوردن او را حاضر مىنمودم و با او طعام صرف مىنمودم . پس آن مرد حاضر شد و با هم طعام صرف مىنموديم و احوالات آن روز و افعال متوكل و سوارى او و فتح بن خاقان و پياده رفتن اعزّه را در جلو ايشان و كيفيّت آنچه را كه به آن حضرت از آزار و مشقّت رسيده بود و آنچه را كه مشاهده نموده بودم حكايت كردم تا آنكه گفتم آنچه را كه از آن حضرت شنيده بودم كه فرمودند آنكه ناقهء صالح در نزد خداى تعالى از من گرامىتر و عزيز نبوده ، ( 2 ) پس چون آن شخص معلّم اين سخن را شنيد دست از چيز خوردن كشيد و گفت قسم مىدهم ترا به خدا كه تو اين لفظ را از آن حضرت شنيدى ؟ پس من گفتم و اللَّه و به خدا قسم كه اين را شنيدم كه آن حضرت فرمودند . پس آن مرد طالب علم به من گفت اين را بدان كه متوكل بيش از سه روز ديگر در مملكت و پادشاهى خود باقى نخواهد بود و هلاك خواهد شد پس برخيز و فكرى در كار خود كن و اموال و اسباب خود را پنهان كن و تهيّهء خود را ببين و مهيّا باش كه مبادا به سبب هلاك شدن متوكّل به تو نيز آسيبى و بلائى رسد و اموال تو به تاراج رود . پس بعد از اين به آن شخص معلّم گفتم كه تو از كجا دانستى كه متوكل هلاك خواهد شد . ( 3 ) او در جواب گفت كه : آيا تو در قرآن در قصهء صالح پيغمبر اين آيه را نخوانده‌اى كه
تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ، ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ
يعنى : « و بهره بريد از زندگانى در حالى كه باشيد در خانه‌هاى خود تا سه روز اين وعده‌اى است كه دروغ نيست » و جايز نيست كه سخن امام و معصوم باطل شود . زرافة گفته كه : قسم به خدا كه روز سيّم بود كه منتصر خروج نمود و با او جماعت خارجيان و طائفهء وصيف و اتراك بودند و بر متوكل هجوم نمودند و او را و فتح بن خاقان را كشتند و پاره پاره كردند كه يكى از آن هر دو از ديگرى معلوم و شناخته نشدند و خداى تعالى پادشاهى و مملكت آن را بر طرف نمود . زرافة گويد كه : پس من بعد از قتل متوكّل به خدمت آن حضرت رسيدم و سخنان و گفتگوئى كه ما بين من و آن شخص معلم گذشته بود اظهار نمودم . آن حضرت فرمودند كه : آن شخص راست گفت . در آن هنگامى كه به من آن مشقّت رسيده بود ، به گنجهائى رجوع نمودم كه به ما از پدران خود رسيده است كه در نزد ما از قلعه‌ها و يراق و زر و نقره عزيزتر است ، كه آن دعاى شخص مظلوم جهت دفع شرّ ظالم است . پس دعائى را خواندم . پس خداى تعالى متوكّل را هلاك نمود . زرافة گويد كه پس من گفتم اى سيّد من مىخواهم كه به من اين دعا را تعليم كنيد . پس آن حضرت آن دعا را تعليم نمودند و دعا اين است :