( 1 ) در رحمت را هر گاه بسته شده باشد نزد او درهاى بسته شده و مىرسد مظلوم به سوى تو هر گاه در پرده نشسته باشند « 1 » از او پادشاهان غافل ، مىدانى تو آنچه را كه رسيده ( يعنى از ظلم ) به مظلوم پيش از آنكه شكوه نمايد آن را بسوى تو و مىشناسى آنچه را كه صلاح حال او در آن است پيش از آنكه بخواند ترا از جهت آن پس از براى توست ستايش در حالى كه شنوائى دعاى مرا و بينايى حال مرا و بسيار دانائى و توانائى خداوندا بدرستى كه به تحقيق ثابت است در پيش از علم تو « 2 » و در [ استوار از ] قدر تو « 3 » [ و در جارى از حكم تو ] ( 2 ) و درگذشتهء از فرمان تو و در روان از ارادهء تو در شأن آفريدگان تو همگى نيكبخت ايشان و بدبخت ايشان و نيكوكار ايشان و بدكار ايشان آنكه گردانيدهاى تو براى فلان ( ظالم ) پسر فلان شخص بر من توانائى را پس ستم كرده است مرا به سبب آن و جور نموده است بر من از جهت بودن آن قدرت و غالب گشته است بر من به سبب پادشاهى او كه بخشيدهاى تو آن را به او و تكبّر نموده است او بر من به سبب بلندى حال او كه گردانيدهاى تو آن را براى او و مغرور ساخته است او را مهلت دادن تو او را و ياغى نموده است او را بردبارى تو از او پس اراده نموده است مرا به بدى كه عاجز گشتم من از صبر نمودن بر او و قصد نموده است مرا [ پوشانيده است مرا ] « 4 » به شرّى كه ضعيفم من از متحمّل شدن او و قادر نيستم من بر انتقام كشيدن از او از جهت ناتوانائى من و بر استيفاء حق خود از او از جهت نداشتن معاونى پس بازگذاشتم آن دشمن را بسوى تو و اعتماد نمودم من در امر او بر تو و بيمناك نمودم او را به عذاب تو و تخويف كردم او را از شدّت خشم تو ( 3 ) و تخويف كردم او را از شدّت خشم تو و ترسانيدم او را از عقاب تو پس گمان كرده است آنكه حلم تو از او از جهت ناتوانائى توست مهلت دادن تو از او از جهت عاجز بودن تو است و باز نداشته است او را يك گناه از گناهى ديگر و پشيمان نشده است « 5 » از معصيت دويم به سبب كردن معصيت اوّل ليكن مداومت نموده است در گمراهى خود و
هامش
( 1 ) يعنى هر گاه پادشاهان در خانه نشسته باشند و دربانان مظلوم را نگذارند كه خود را به پادشاه رساند و داد خود را از ظالم طلب نمايد پس آن مظلوم خود را به تو مىرساند و به درگاه تو مطلب خود را عرض مىكند . و اللَّه يعلم
( 2 ) يعنى در علم تو كه بيشتر از همهء چيزهاست .
( 3 ) بعضى گفتهاند كه « قضا » هر آن امر و حكمى است كه البته واقع شود و از آن چارهاى نباشد و « قدر » چيزى است كه خداى تعالى در آن اندازهء و شرطى قرار داده باشد مثل آنكه مقدّر شده به آنكه فلان بلا بر فلان شخص نازل شود هر گاه فلان كار خير نكنند يا مطلق دعايى و تصدقى از او سر نزند و الّا فلا و بعضى به عكس نيز تفسير نمودهاند و بعضى گفتهاند كه اين هر دو متلازمانند و احدهما از ديگرى جدا نمىشود از جهت آنكه قدر به منزلهء پى عمارت است و قضا به منزلهء بناى آن است و چون سخنان در مسأله قضا و قدر بسيار و فهميدن آن بر اكثر مردم مشكل بود لهذا متعرض آن نگرديد . و اللَّه يعلم
( 4 ) و ممكن است كه كه تغمدنى به غين نقطهدار خوانده شود يعنى و پوشانيده است مرا به شرّى كه فرو گرفته است همه بدن مرا . و اللَّه يعلم
( 5 ) يعنى و او را كردن گناهى از مرتكب شدن گناهى ديگر باز نداشته است . يعنى همهء گناهان را مرتكب گرديده يا آنكه به سبب عمل آوردن گناهى را يك مرتبه از بجاى آوردن آن گناه را مرتبهء ديگر منفعل نگشته است و همچنين منزجر و بىدماغ نشده است به سبب بجاى آوردن گناهى را يك دفعه از به عمل آوردن آن را در مرتبهء دويم يا گناهى ديگر را .