دسته كتابت را بيرون آورد و آنها را به نزد آن حضرت انداخت و گفت اينك كتابتهاى تو كه تو به اهل خراسان نوشتهاى و ايشان را به شكستن بيعت من خواندهاى ( 1 ) و آنكه به تو بيعت نمايند نه به من .
پس آن حضرت فرمودند كه : قسم به خدا اى امير المؤمنين كه من اين كار را نكردهام و چنين كارى را جايز نمىدانم و اين طريقه و مذهب من نيست و بدرستى كه من از جملهء كسانى هستم كه فرمانبردارى ترا در همهء احوال اعتقاد دارم و ديگر آنكه من به سنّى رسيدهام كه مرا از مرتكب شدن چنين كارى بر تقديرى كه آن را اراده نمايم ، ناتوان گردانيده است و اگر تو به من بدگمانى ، پس مرا در بعضى از زندانخانههاى خود بگردان تا آن كه اجل من برسد كه نزديك است .
منصور گفت كه : نخواهم كرد و چه فايده دارد . پس بعد از آن زمانى سر در پيش افكند و دست به شمشير زد ، پس مقدار يك وجب از آن را كشيد و قبضهء آن را نگاه داشت .
( 2 ) ربيع گويد : پس من گفتم به خدا كه آن حضرت رفت ! پس شمشير را به غلاف برگردانيد و گفت : اى جعفر آيا پس تو با وجود اين سنّ و پيرى و اين نسبت و خويشى حيا نمىكنى از آنكه سخنان باطل مىگوئى و مىخواهى كه اجتماع مسلمانان را متفرّق سازى و آنكه خون ايشان را بريزى و فتنهاى در ميان رعيّت و دوستداران من بيندازى ؟ ! پس آن حضرت فرمودند كه : به خدا قسم كه نه چنين است اى امير المؤمنين ، من اين كارها را نكردم و اين كتابتها را من ننوشتم و خط و مهر من نيست . پس بعد از آن شمشير خود را باز كشيد و مقدار يك ذراع از غلاف بيرون آورد .
ربيع گويد كه : گفتم
إِنَّا لِلَّهِ
، اين مرد گذشت و گمان داشتم كه منصور مرا امر خواهد كرد و به من خواهد گفت كه : اين شمشير را بگير و گردن حضرت امام جعفر را بزن . پس با خود گفتم كه اگر چنانچه چنين كارى كند پس من شمشير را از دست منصور مىگيرم و بر خودش مىزنم ، هر چند من و فرزندان من كشته شوم و به درگاه خدا توبه كردم از آنچه اوّلا در نيّت « 1 » داشتم .
پس منصور روى به آن حضرت نموده عتاب و خطاب بسيار نمود و آن حضرت عذرخواهى مىنمود . بعد از آن منصور همهء شمشير را از غلاف كشيد مگر چيز سهلى از آن كه در غلاف باقى ماند . ( 3 ) پس من گفتم
إِنَّا لِلَّهِ
، به خدا قسم كار اين مرد تمام شد . پس بعد از آن شمشير را در غلاف كرد و ساعتى سر در پيش افكند بعد از آن سربرداشت و به آن حضرت گفت كه گمان مىكنم آن كه تو راست گوئى . بعد از آن به ربيع گفت كه : اى ربيع حقّهء بوى خوش را از فلان موضع خانه بياور كه در آنجاست .
ربيع گويد كه من آن حقّه را آوردم . پس به من گفت كه : دست خود را داخل كن و ملول از بوى خوش بود و به محاسن آن حضرت بمال . پس من چنان كردم و محاسن مباركش سفيد بود چندان بوى خوش بر آن ماليدم كه سياه شد . پس گفت كه : آن حضرت را بر اسب بسيار خوش راهى سوار كن از اسبانى كه من به آنها سوار مىشوم و به آن حضرت دو هزار درهم بده و آن حضرت را تا به منزل او در نهايت اعزاز و احترام مشايعت كن و هر گاه به منزل خود رسند ايشان را ميان ماندن در نزد ما در نهايت عزّت و ميان برگشتن به مدينهء مشرفهء جدّ خود رسول خدا صلى الله عليه و آله مخيّر كن . پس از نزد او بيرون رفتيم و من از سلامتى آن حضرت عليه السلام در نهايت خوشحالى بودم و تعجّب داشتم از آنچه منصور اوّلا در خاطر داشت و از آنچه در آخر نسبت به آن حضرت بجا آورد . ربيع گويد كه : پس چون به صحن خانه رسيدم ، به آن حضرت گفتم كه : يا ابن رسول الله بدرستى كه تعجّب نمودم از آنچه منصور اوّلا قصد نمود كه در بارهء شما بجا آورد و از آنچه خداى تعالى ترا به آن در آخر
هامش
( 1 ) يعنى از اختيار كردن دنيا بر آخرت و آوردن آن حضرت را به نزد منصور .