منصور ) را اجابت كن .
( 1 ) پس آن حضرت فرمودند كه مرا بگذار كه دعائى را بخوانم و رختم را بپوشم .
پس گفتم كه : شما را رخصت نيست كه وضع خود را تغيير دهيد .
پس فرمودند كه مرا بگذار كه به غسلخانه داخل شوم و غسلى كنم .
گفتم : از براى تو رخصتى نيست . پس خود را مشغول مكن . بدرستى كه ترا نمىگذارم كه وضع خود را تغيير دهى .
محمّد بن ربيع گويد كه : پس آن حضرت را از خانه پاى برهنه و سر برهنه در همان پيراهن و منديل بيرون آوردم ، در آن وقت سنّ شريف آن حضرت از هفتاد سال گذشته بود . پس چون پارهاى از راه را آمدند ، ضعف پيرى بر ايشان مستولى گرديد . پس مرا رحم آمد و به ايشان گفتم كه سوار شويد . پس به استر نوكر من - كه همراه من بود - سوار شدند . پس به نزد ربيع آمديم . پس شنيديم كه منصور مىگفت : واى بر تو اى ربيع بدرستى كه پسر تو دير كرد و آن حضرت را نياورد و در اين حرص بسيار داشت . پس چون چشم ربيع بر آن حضرت افتاد و او را به آن حالت ديد گريست و ربيع از جمله شيعيان و دوستداران آن حضرت بود .
( 2 ) پس حضرت امام جعفر عليه السّلام فرمودند كه : اى ربيع من ميل ترا به سوى ما مىدانم ، پس مرا بگذار تا آن كه دو ركعت نمازگذارم و دعائى بخوانم . ربيع گفت : چنين باشد و آنچه خواهيد بجا آوريد . پس آن حضرت دو ركعت نماز سبك گزاردند و بعد از آن دعائى خواندند كه آن را نفهميدم و ليكن آن دعا طولانى بود و منصور در آن حال تشدّد مىنمود كه چرا دير شد .
پس چون آن حضرت از آن دعاى طولانى فارغ شدند ، ربيع بازوى آن حضرت را گرفت و به نزد منصور برد . پس چون آن حضرت به ميان ايوان رسيدند ، ايستادند و لبهاى خود را به چيزى حركت دادند كه ربيع گويد آن را نفهميدم . پس آن حضرت را داخل كردم و در برابر منصور ايستادند . پس چون بسوى آن حضرت نگاه كرد ، گفت : اى جعفر تو حسد و ظلم و فساد خود را بر اهل اين خانه ( يعنى بنى العباس ) وانمىگذارى و خداى تعالى به تو به سبب اين كار زياده نمىكند مگر شدّت حسد و كينه را و ترا به آنچه مىخواهى ، نمىرساند . پس آن حضرت فرمودند كه : يا امير المؤمنين قسم به خدا كه من چيزى از اينها كه مذكور ساختى ، نكردهام و به تحقيق كه من در زمان ولايت بنى اميه بودم و تو مىدانى كه ايشان دشمنترين خلايق براى ما و براى شما بودند و حال آن كه ايشان را حقّى در اين خلافت نبود . پس به خدا قسم كه خروج ننمودم و مخالفت ايشان نكردم و از من به ايشان بدى نرسيد با وجود اين همهء جفاها و ظلمها كه به من كردند . پس چگونه نسبت به تو چنين كارى را در اين زمان مىكنم و حال آن كه تو براى من پسر عموئى و بهترين خلايقى نسبت به من از جهت خويشى ( 3 ) و بخشندهترى از ايشان از جهت عطا و نيكوئى . پس چگونه من چنين كارى را بكنم .
پس منصور ساعتى سر به زير انداخت و بر تكيهء نمدى نشسته بود و در طرف چپ او بالشى از خزّ « 1 » سرخ بود و در زير نمد او شمشيرى ناوك دار بود كه هر گاه در آن بقعه مىنشست ، آن را از خود جدا نمىساخت .
پس منصور به آن حضرت گفت كه : خويشى را باطل كردى و تو تقصير كارى پس كنار بالشت را بالا كرد و از زير آن يك
هامش
( 1 ) خز جانورى است آبى كه پشم و كورك او را بالش و جامه و غير آنها مىنمودند و صاحب نهايه گفته كه خز پارچهاى است كه از پشم و ابريشم با هم بافته شود يا آن كه نوعى از پارچهاى است كه از ابريشم تنها بافته شده باشد مثل مخمل و ديباج و حطائى و امثال آنها . و اللَّه يعلم