تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
نمىدادى و به او ده هزار درهم انعام كردى و آن حضرت را به اسب خاصهء خود سوار نمودى و مرا به آن امر كردى كه آن حضرت را در نهايت اعزاز و احترام شايعت كردم . پس منصور گفت : واى بر تو اى ربيع اين حكايت آن حكايتى نيست كه توان نقل كردن . و پنهان كردن آن بهتر است و نمىخواهم كه اين سخن به اولاد فاطمه عليها السلام برسد ، ( 1 ) زيرا كه چون اين حكايت را بشنوند ، پس بر ماها تفاخر و تكبّر مىكنند ، بس است ما را آنچه ما در اويم و ليكن از تو چيزى را پنهان نمىكنم ، ببين در خانه كيست و همگى را بيرون كن . ربيع گفت : پس تمامى مردم را كه در آن خانه بودند ، بيرون كردم و آمدم . پس باز منصور گفت كه : برگرد و خوب ملاحظه كن و كسى را باقى مگذار . ربيع گويد : پس چنان كردم . بعد از آن منصور گفت كه به غير از من و تو كسى ديگر در اين خانه نيست ؟ به خدا قسم كه اگر آنچه را كه به تو نقل مىكنم ، از ديگرى بشنوم ، هر آينه ترا و فرزندان و اهل بيت ترا مىكشم و اموال ترا مىستانم . پس من گفتم زنهار از تو به خدا پناه مىگيريم . منصور گفت : اى ربيع به تحقيق كه من بر آن اصرار داشتم كه امام جعفر صادق عليه السلام را بكشم و سخن او را نشنوم و عذر او را قبول ننمايم و اگر چه او از كسانى نبود كه بر من به شمشير خروج كند . امّا كار او در نزد من سخت‌تر و أهمّ از كار عبد الله بن حسن بود و من از او و از پدران او مىدانم كه در عهد بنى اميّه داعيهء امامت و خلافت را بودند . پس چون كه در مرتبهء اولى كشتن او را اراده نمودم ، صورت مبارك حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در برابر من آمد و ميان من و ميان آن حضرت حايل شد و دستهاى خود را از آستين بيرون آوردم ، روى مبارك را درهم كشيدند و به روى من نگاه تندى نمودند . پس من روى خود را از ايشان گردانيدم . پس بعد از آن بار ديگر كه قصد نمودم و شمشير را كشيدم بيشتر از آنچه اوّلا كشيده بودم ، باز صورت مبارك به نزديك من حاضر شد و اراده نمودند كه اگر چنانچه من به آن حضرت بىآدابى نمايم ، مرا هلاك كنند . پس من بعد از آن دست نگاه داشتم . باز جرأت نمودم و با خود گفتم كه اين از كارها و خيالهاى جنّ است و در مرتبهء سيوم شمشير را كشيدم . پس بعد از آن حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه [ و آله ] را ديدم كه ذراعين او مكشوف بود و دامان بر زده كه از شدّت غضب رنگ مبارك ايشان سرخ بود ( 2 ) و در كمال قهر روى درهم كشيد ، كه نزديك بود كه دست خود را بر من برسانند و مرا فرو گيرند . پس قسم به خدا ترسيدم كه اگر به عمل آورم آنچه را كه قصد نموده‌ام ، آن حضرت مرا هلاك كند . پس از اين جهت بود كه آنچه را كه ديدى از من نسبت به امام جعفر عليه السلام از اكرام و تعظيم كردم ، و بدرستى كه ايشان از اولاد حضرت فاطمه عليها السلام هستند و حقّ ايشان را انكار نمىتواند نمود ، مگر كسى كه براى او بهره و نصيبى در اسلام نباشد . پس بايد كه اين حكايت را كسى از تو نشنود و بر اين كسى مطلع نگردد . محمد بن ربيع گويد كه : پدر من اين قصّه را تا منصور زنده بود ، به من اظهار ننمود و من نيز به كسى نگفتم تا مهدى پسر منصور و موسى و هارون زنده بودند و محمّد بن عبد الله بن حسن كشته شد . ( 3 ) 8 - و از آن جملهء دعاى حضرت امام جعفر صادق عليه السلام است در هنگامى كه آن حضرت را در مدينه براى بار ششم طلب نمود و اين مرتبهء دويم بود كه ايشان را بعد از كشته شدن محمد و ابراهيم پسران عبد الله بن حسن به بغداد طلبيد . ابن طاوس گويد كه : در كتاب كهنه‌اى يافتم ، به خط حسين بن على بن هند كه پيش از اين ذكر شد كه گفت : به ما محمد بن جعفر رزّاز قرشى از محمد بن عيسى بن عبيد بن يقطين حديث نمود . او گفته كه به ما بشر [ بشير ] بن حماد از صفوان مهران شتردار حديث نمود كه مردى از قريش از بنى مخزوم كه ساكن مدينه بود ، بعد از كشتن منصور محمد و ابراهيم پسران عبد الله
مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 320 | السيد ابن طاووس / الطبسي