پس به او گفتم كه به چه كار آمدهاى و اينجا چه مىكنى ؟ در جواب گفت كه : به دكان تو آمده بودم از جهت آنكه دزدى كنم . پس هر چند كه خواستم بيرون روم ، ميان من و راه ، ديوارى از آهن حايل شد كه نتوانستم بيرون رفت .
( 1 ) 7 - و از آن جمله دعائى است از براى مولاى ما امام جعفر صادق عليه السّلام در وقتى كه منصور در مرتبهء پنجم آن حضرت را پيش از كشتن منصور محمّد و ابراهيم دو پسر عبد اللَّه بن امام حسن عليهم السّلام را ، به بغداد طلب نمود .
ابن طاوس گويد كه : در كتاب كهنهاى يافتم كه در آخر آن حسين بن علىّ بن هند به خطّ خود در ماه شوال سنهء سيصد و نود و شش هجرى نوشته بود كه به ما ابو الحسن محمد بن احمد بن عبد اللَّه بن صفوة همدانى در مصيصة « 1 » حديث نمود و او گفته كه به ما محمّد بن عبّاس بن داود عاصمى حديث نمود و او روايت نموده از حسن بن علىّ بن يقطين از پدر خود كه گفت : به ما محمّد بن ربيع دربان منصور حديث نمود كه گفت : روزى منصور در قصر خود در قبهء خضراء ( يعنى خانه سبز ) نشسته بود و اين خانه را قبّهء خضرا مىگفتند ، پيش از آن كه منصور ، محمّد و ابراهيم را در آن خانه بكشد . پس بعد از آن كه منصور ايشان را در آن خانه كشت ، آن خانه به قبّهء حمراء ( يعنى قبّهء سرخ ) مشهور شد و منصور روزى را به روز ذبح ( يعنى روز كشتن ) نام كرده بود كه در آن قبّه مىنشست و به تحقيق كه در همان روز حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام را از مدينه به بغداد آورده بود . پس دائما همهء آن روز در آن قبّه نشست تا آن كه شب شد و چون قدرى از شب گذشت ربيع دربان را طلبيد و به او گفت كه : اى ربيع تو مرتبهء خود را به نزد من مىدانى و آن كه بعضى از خبرها و رازها مرا هست كه از زنان خود پنهان مىكنم و از جهت معالجه و مصلحت به تو اظهار مىكنم . ربيع گفت : پس من گفتم : يا امير المؤمنين اين از كرم خدا و توجّه امير المؤمنين بر من است و كسى بهتر و بالاتر از من در اخلاص و نصيحت نيست .
منصور گفت كه : در اين ساعت به نزد جعفر بن محمّد بن فاطمه برو ، پس او را به نزد من بياور به همان حالت كه او را در آن حالت بيابى و او را مگذار كه چيزى را از آنچه بر اوست ، تغيير دهد .
( 2 ) پس من گفتم كه : «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
» به خدا سوگند كه اين وقت هلاكت من است ! به خدا كه هلاك گشتم ! اگر چنانچه آن حضرت را بياورم بر اين حالتى كه از غضب منصور مىبينم ، او را به قتل مىرساند و آخرت من بر طرف مىشود و اگر چنانچه او را نمىآورم و در آوردن او كاهلى كنم او مرا مىكشد ، نسل مرا بر مىاندازد و مالهاى مرا مىستاند . پس دنيا را از آخرت جدا ساختم . پس نفس من به سوى دنيا خواهش كرد .
محمّد بن ربيع گويد : پس مرا پدر من طلب نمود و من خشمناكترين فرزندان او و درشتترين ايشان بودم . پس به من گفت : به سوى جعفر بن محمّد برو و از ديوار خانهء او بالا رو و از در خانه داخل مشو تا آن كه مبادا بعض آنچه را كه بر اوست ، تغيير دهد و ليكن بر آن حضرت وارد شو واردشدنى بىخبر . پس آن حضرت را بر آن حالى باشد ، در آن حالت بياور .
محمّد بن ربيع گويد كه : پس به خانهء آن حضرت رفتم و از شب مگر قدر سهلى باقى نمانده بود . پس بگذاردن نردبان امر كردم و از ديوار خانه بالا رفتم و به خانه آن حضرت فرود آمدم . پس ديدم كه آن حضرت ايستاده است و نماز مىگذارد و پيراهنى بر او بود و پارچه منديلى « 2 » كه رداء خود كرده بودند . پس چون از نماز سلام دادند گفتم كه : امير المؤمنين ( يعنى
هامش
( 1 ) مصيصه بلدى در حوالى شام است .
( 2 ) منديل : دستمال