( 1 ) او را پس مىدهد به من و هر چند هستم من خسيس در هنگامى كه مىطلبد خداى من اطاعت را و همهء ستايش براى خداست كه مستوجب است از من شكرگزارى را و هر چند هستم من كه كم است شكرگزارى من و همهء ستايش براى خداست كه واگذاردند مرا مردمان بسوى او پس بخشش نمود به من و وانگذاشت مرا بسوى ايشان تا آنكه خفّت دهند مرا اى پروردگار من كافى است شفقت تو از روى مهربانى و كارگذارى تو « 1 » از جهت عوض .
( 2 ) ربيع گويد كه پس من به آن حضرت گفتم كه : يا ابن رسول اللَّه بدرستى كه اين جبّار ( يعنى منصور ) هر كسى را كه اراده قتل او را داشته باشد ، به من اظهار مىنمايد . و به خدا سوگند كه مسيّب بن زهير را طلب نمود و به او شمشيرى را داد و زدن گردن ترا امر نمود و بدرستى كه من ترا ديدم كه لبهاى خود را حركت مىدادى در وقتى كه داخل شدى و چيزى را مىخواندى كه من آن را نفهميدم . پس آن حضرت فرمودند كه نيست اين جاى سؤال آن . پس من به نزد آن حضرت در وقت عشا رفتم و از آن حضرت سؤال نمودم . پس فرمودند كه بلى : پدر من از جدّم حديث نموده است آنكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله چون كه بر آن حضرت طائفهء يهود و قبيلهء فزارة و گروه غطفان جمعيّت نمودند و اين مضمون آيهء كريمه است :
« اى مؤمنان وقتى را به ياد آوريد كه كفّار بر شماها از طرف بالاى شهر و از طرف پائين آمدند و در وقتى كه ميل نموده بودند چشمهاى شما به طرف بالا ( يعنى از حيرت بازمانده بودند ) و در وقتى كه از ترس و شدّت دلها به گلوها رسيده بود و گمان داشتيد به خدا گمان آنكه همهء شماها هلاك شويد پس ترا و قوم ترا يارى كرديم ( 3 ) و شما را از شدّت خوف و بيم هلاكت نجات داديم » .
و آن حضرت فرمودند كه : آن روز از سختترين روزها بر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بود . پس بودند كه داخل مىشدند و بيرون مىآمدند و به آسمان نگاه مىكردند و مىفرمودند كه : « تنگ شو بر ايشان كه فراخ خواهى شد » . پس آنگاه در اثناء شب بيرون آمدند . پس شخصى را ديدند . پس به حذيفه گفتند كه همراه آن حضرت بود كه : ببين آن شخص كيست ؟ حذيفه بعد از ملاحظه گفت : يا رسول اللَّه اين شخص علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است . پس حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله فرمودند كه : يا ابا الحسن آيا نترسيدى از آنكه به تو چشم زخمى برسد ؟ حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند كه : به درستى كه من نفس خود را براى خدا و رسول او بخشيدهام و در اين شب از جهت پاسبانى مسلمانان بيرون آمدهام . پس هنوز كلام ايشان تمام نشده بود كه جبرئيل نازل شد و گفت : اى محمّد به درستى كه خداى تعالى بر تو سلام مىفرستد و مىگويد كه :
به تحقيق ايستادگى علىّ بن ابى طالب را در اين شب دانستم و براى او از خزانه پنهان علم خود كلمهاى چند به هديه فرستادم كه به اينها كسى تعويذ نمىكند و پناه نمىآورد از شرّ شيطان ياغى و نه از شرّ پادشاه ظالمى و نه از سوختن به آتش و نه از غرق شدن به دريا و نه از زير انبوه ماندن و نه از ديوار شكسته و نه از حيوان درّنده و نه از دزد راهزنى ، مگر آنكه خداى تعالى او را از اين بلاها ايمن گرداند و آن دعا اين است :
هامش
( 1 ) يعنى كارگذارى تو مرا كافى است به دادن ثواب به من و عقاب نمودن دشمن مرا در آخرت در عوض آزار و تعبى كه من در دنيا از دشمن كشيدهام يا آنكه نگاهداشت و محافظت تو مرا كافى است از محافظت ديگران از شرّ دشمن . و اللَّه يعلم