به ما نزديك مىشد و ما با وجود آن همه مهربانى و نزديكى ، از هيبت او ياراى سخن گفتن با او نداشتيم و از عظمت او تاب نگريستن به او نمىآورديم ؛ ( 1 ) چون تبسم ميكرد رشتهى مرواريد دندانش نمايان ميگشت . اهل دين را بزرگ ميداشت و با مستمندان دوستى ميكرد ؛ نيرومندان از ستم او - نمىترسيدند و ضعيفان از عدالت او نوميد نبودند ؛ سوگند ياد ميكنم كه شبى او را ديدم در محراب عبادتش ايستاده و شب پردهى ظلمت فرو كشيده و روى اختران خويش را پوشيده بود ، اشك ديدگانش بر محاسنش فرو مىريخت و او چون مار گزيده به خود مىپيچيد و گريهاى سوزناك ميكرد ، گوئى اكنون دو گوشم به آواز اوست كه صدا مىزند ؛ « اى دنيا ! متعرض من گشته يا به من روى آوردهئى ! كسى جز مرا بفريب ! هنوز آن فرصت براى تو فرا نرسيده كه مرا بفريبى ! تو را سه نوبت طلاق گفتهام كه در آن بازگشتى نيست ؛ همانا زندگى تو پست و منزلت تو اندك است . . آه از كمى توشه و درازى سفر و نداشتن مونس . . »
چشمان معاويه از اشك پر شد ؛ با آستين آب ديدگانش را سترد و گفت : خدا رحمت كند ابو الحسن را ، همينطور بود كه گفتى . . حال شكيب تو از او چگونه است ؟ گفت : همچون شكيب مادرى كه طفلش را در آغوشش ذبح كنند : اشكش خشك نمىشود و آب ديدهاش فرو نمىنشيند . معاويه پرسيد : چقدر به ياد اوئى ؟ پاسخ داد : مگر روزگار ميگذارد او را فراموش كنم ! » « 1 » ( 2 ) مؤلف : عدى بن حاتم در روزگار مختار بن ابى عبيده بسال 68 هجرى « 2 »
هامش
( 1 ) « المحاسن و المساوى » تأليف : بيهقى ( ج 1 ص 33 ) .
( 2 ) « تاريخ الكوفه » ( ص 388 ) و « الاصابة » ( ج 4 ص 119 ) .