ستمگرى كينهجوئى كه در قتل نيكان از خشم خدا نمىانديشى ! ( 1 ) ولى اينك ناگزير مىگوئيم : تا آنجا كه ما دانستهايم تو دنيائى فراخ و آخرتى تنگ دارى ظلمات را نور مينمائى و نور را ظلمات جلوه ميدهى ! .
معاويه - شايد براى اينكه سخن را بگرداند - گفت : خداى تعالى امر خلافت را به يارى اهل شام گرامى داشت كه مدافعان حريم او و ترك كنندگان محرمات اويند و همچون اهل عراق نيستند كه محارم خدا را سبك شمارند و حرام خدا را حلال سازند و حلال خدا را حرام دانند .
عبد اللّه گفت : اى پسر ابو سفيان ! هر سخنى را پاسخى است ، ولى ما از قهر و سطوت تو بيمناكيم و اگر ما را در سخن آزاد گذارى با زبانى تيز و برنده - كه در راه خدا هيچ ملامتگرى مانع آن نتواند شد - از اهل عراق دفاع مىكنيم و گرنه ، شكيبائى پيشه ميسازيم تا فرمان خدا در رسد و گشايش خود را ارزانى دارد . معاويه گفت : به خدا ديگر هرگز زبان تو را آزاد نخواهم گذارد .
( 2 ) آنگاه صعصعه لب بسخن گشود و گفت : سخن گفتى اى پسر ابو سفيان ! و مقصود خود را ادا كردى و از آنچه ميخواستى چيزى فرو نگذاشتى ! ولى حقيقت آن نيست كه تو گفتى ! آن كس كه به زور بر اريكهى حكومت نشيند و با مردم به كبر و غرور رفتار كند و با ابزار باطل همچون دروغ و فريب بر خلق استيلا يابد ، كجا و چگونه خليفه تواند بود ؟ همانا به خدا سوگند كه تو در جنگ بدر نه ضربتى زدهاى و نه تيرى افكندهئى بلكه در آن واقعه مصداق اين سخن بودى : « لا حلى و لا سيرى « 1 » » تو و
هامش
( 1 ) گويا ضرب المثلى است و اشاره به اينكه « در آن روز تو را در هيچ كار ، دستى نبود » يا اينكه « در آن روز بجاى عمليات جنگجويانه ، روشى حيلهگرانه و خيانتآميز داشتى همچون روشى كه اكنون در دورهى زمامداريت دارى »