« صبح روز دوم معاويه نشست و نويسندگانش را طورى نشانيد كه هر چه فرمان ميدهد بشنوند و به حاجب امر كرد كه هيچكس را - هر چند مقرب باشد - اجازه ورود ندهد ، آنگاه كسى در طلب حسين بن على و عبد اللّه بن عباس فرستاد . ابن عباس زودتر آمد ، معاويه او را در طرف چپ خود نشانيد و بسخن مشغولش داشت تا حسين آمد . چون وارد شد ، معاويه او را در طرف راست خود نشانيد ، از حال فرزندان امام حسن ! ! و سال عمر آنان پرسيد و حسين به دو پاسخهائى داد .
( 1 ) « آنگاه معاويه خطبهئى ايراد كرد . ابتدا خدا و رسولش را ثنا گفت و سپس شيخين و عثمان را ياد كرد . بعد از آن دربارهى يزيد و اينكه ميكوشد بوسيلهى بيعت او رخنهى اجتماع را بهم آورد ! سخن گفت و از دانائى او به قرآن و سنت ياد كرد و هم از اينكه او به حلم آراسته است ! و از جهت سياست و مناظره بر آنان ترجيح دارد ! گرچه آنان بسال از او بزرگتر « 1 » و بخويشاوندى از او برترند . آنگاه به اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه ( و آله ) و سلم « عمرو بن عاص » را در غزوهى « ذات السلاسل » بر ابى بكر و عمر و اكابر صحابه امارت داد ، استشهاد كرد و در آخر از آنان درخواست نمود كه بگفتار او پاسخ گويند .
( 2 ) مىنويسد : « ابن عباس آمادهى سخن گفتن شد ، حسين به او گفت :
درنگ كن ! منظور او منم « 2 » و سهم من در تهمت وافرتر است . آنگاه
هامش
( 1 ) قبلا ديديم كه معاويه به مسنتر بودن خود از حسن براى ارجحيت خود براى خلافت ، استدلال مىكرد و اين تنها دليلى بود كه او براى شايستگى خود براى خلافت ، اقامه مىنمود . بايد پرسيد : چگونه است كه اين دليل در اين مورد كارگر نيست ؟ !
( 2 ) زيرا صاحب حق خلافت پس از امام حسن ، آن حضرت بود ، اولا بدليل تصريح جدش رسول خدا ( ص ) و ثانيا بموجب متن قرار داد صلح .