آنها را كشتى و بر خداوند جرأت ورزيدى و عهد او را سبك شمردى . ( 1 ) مگر تو نيستى قاتل عمرو بن الحمق آن بزرگمردى كه عبادت خدا جسم او را فرسوده و پوست او را افسرده بود ؟ با اينكه با او آنچنان عهد و پيمانى بسته بودى كه اگر با غزالان بسته مىشد از سر كوهها فرود مىآمدند .
مگر تو نيستى كه در عهد اسلام ، زياد را به خود منسوب ساختى و چنين نمودى كه پسر ابو سفيان است ؟ با آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه ( و آله ) و سلم حكم فرموده است كه « فرزند از بستر است و زنا كاره را جز سنگ نصيبى نيست » و سپس او را بر اهل اسلام مسلط ساختى كه ايشان را بكشد و دست و پاى آنان را قطع كند و بر شاخههاى نخل بياويزد ! سبحان اللّه اى معاويه ! گويا تو از اين امت نيستى و اينان از تو نيستند ! ! ( 2 ) « مگر تو قاتل حضرمى نيستى كه زياد دربارهى او به تو نوشته بود كه وى بر آئين على است ؟ آئين على همان آئين پسر عمويش محمد صلى اللّه عليه ( و آله ) و سلم است كه تو اكنون در مسند او قرار گرفتهاى و اگر اين آئين نميبود اكنون بزرگترين افتخار تو و پدرانت ، تحمل رنج دو سفر بود - سفر زمستان و سفر تابستان - كه خدا بوسيلهى اين آئين بر شما منت نهاد و آن رنج را از شما برداشت .
« در جملهى گفتار خود چنين گفتهاى كه اين امت را به فتنه دچار مكن ! من براى اين امت هيچ فتنهاى را بزرگتر از حكومت تو نميدانم .
« و بازگفتهئى : به مصلحت خودت و دينت و امت محمد بنگر . .
به خدا سوگند من هيچ مصلحتى را بالاتر از جهاد و جنگيدن با تو نمىشناسم ، اگر بدين كار دست زنم مايهى تقرب من نزد خدا خواهد بود و اگر نكنم ، از گناه خود بدرگاه خدا پوزش ميبرم و از او مسئلت مىكنم
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 417
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٤١٧