بپاخاست ؛ ستايش خدا كرد و درود بر رسول صلى اللّه عليه و آله فرستاد و گفت :
( 1 ) « اما بعد ، گويندهى صفت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هر چند سخن به اطناب گويد بيش از جزئى از مجموع فضائل او را نتواند ادا كرد ، و من مغلطه كارى تو را دربارهى جانشين پس از پيغمبر فهميدم « 1 » كه سخن كوتاه آوردى و از اينكه رشتهى كلام را به بيعت رسانى سرباز زدى « 2 » ! هيهات اى معاويه ! سپيدهى صبح ، سياهى شب را رسوا كرده و آفتاب نور چراغها را محو ساخته است . . تو در اين سخن ، كسانى را برترى دادى و در آن ، راه افراط پيمودى ؛ منصبى را به كسانى مخصوص ساختى و در اين كار اجحاف كردى ؛ حقى را از صاحبش بازگرفتى و بخل ورزيدى ؛ ستم كردى و تجاوز روا داشتى ؛ نصيب و سهم كسى را از عنوانى كه حق او بود به دو ندادى تا شيطان بهرهى كامل و نصيب وافر خود را گرفت . « 3 »
هامش
( 1 ) با اين جمله به غرضورزى معاويه اشاره مىكند كه در شمار خلفا نام پدرش على را نبرد .
( 2 ) عبارت در متن چنين است : « و التنكب عن استبلاغ البيعه » با دقت فراوانى كه در عبارت شد جز جملهى بالا مفادى از آن به نظر نميرسد و نقطهى اعضال ، كلمهى « استبلاغ » است كه در « اقرب الموارد » ذكر نشده و در شرائطى كه اين سطور نوشته مىشود دسترسى به كتاب لغت ديگرى يا عربى دان آشنا به اين گونه عباراتى نيست . به گمان اين جانب منظور امام عليه السلام آنست كه :
« پس از ذكر سه خليفهى پيشين ، رشتهى سخن را به آن كس كه به بيعت طبيعى و عمومى نائل آمد - يعنى على عليه السلام - نكشانيدى » . از فضلاى زباندان و عبارت فهم انتظار مىرود كه در صورت دست يافتن به مفاد قطعى اين جمله اين جانب را نيز راهنمائى فرمايند ( مترجم ) .
( 3 ) منظور آنست كه اين تعدى مغرضانه ، آرزوى شيطان را كه ايجاد نفاق و تفرقه است ، برآورده مىسازد .