( 1 ) البته در اينكه خلافت اسمى و نام خليفه در تصرف معاويه - و پس از او در اختيار قلدران ديگرى كه آن را به خود بسته يا به زور شمشير و يا از راه ارث بدست آوردند - بوده هيچ ترديد و اختلافى نيست .
اگر در قاموس مجتمعى كه با معاويه يا يكى ديگر از اين متصرفان و قلدران بيعت كرده ، صحيح است كه نام خلافت بر حكومتى كه از راه زور و قلدرى و ادعاى پوچ بدست آمده ، اطلاق شود ، با آنان بحث لفظى نخواهيم داشت ، بگذار در اين صورت معاويه ، خليفهى قلدرى و زور باشد و حسن بن على خليفهى پيغمبر و شريك قرآن . و چنين فرض كن كه آنچه در برخى از روايات وارد شده - بنابراين كه سندش صحيح و متنش بر كنار از تحريف باشد - از قبيل به كار بردن كلمهى خليفه در اين اصطلاح جديد مىباشد ! !
( 2 )
4 - سرنوشت خلافت پس از معاويه
در هيچيك از نامههائى كه معاويه براى زمينهسازى صلح ، به امام حسن نوشته به ياد نداريم كه موضوع « سرنوشت خلافت پس از درگذشت معاويه » فراموش شده و از آن سخنى نرفته باشد . در همهى اين نامهها تقاضاى او از حسن اينست كه حكومت را تا هنگامى كه او زنده است به دو تسليم كند . در بعضى از اين نامهها مىنويسد : « پس از من حكومت از آن توست » « 1 » و در برخى ديگر مىنويسد : « تو از همه كس بدان اولاترى » « 2 » در متن قرارداد صلح نيز مطلب به همين صورت ذكر شده است .
مردم نيز از صلح جز اين چيزى استنباط نكردند كه قدرت تا
هامش
( 1 - 2 ) ابن ابى الحديد در « شرح نهج البلاغه » ج 4 ص 13 .