او را انكار كرد و او ساكت ماند و هيچ نگفت .
( 1 ) بر اين اساس ، مطلب ديگرى بر دانستههاى ما افزوده مىگردد و آن اينكه : معاويه همينكه به سلطنت راضى شد خلافت را از خود نفى كرد و همينكه گفت : « بخاطر نماز و زكات با شما نجنگيدم . . . اثبات كرد كه او يك خليفهى دينى نيست بلكه پادشاهى است از سر ديگر پادشاهان كه به نماز و زكات مردم كارى ندارند و همتشان همه مصروف حكمرانى بر مردم است . . و باز همينكه به حسن ميگويد : « بىاطلاع تو كارى تمام نشود » و به پسرش مىگويد : « حق از آن ايشان است » به مقام رفيع و برتر امام حسن اعتراف كرده و سلطهى او را كه ميبايد از آن سرپيچى نشود پذيرفته است و آن چيزى جز مقام و سلطهى خلافت نيست . .
و با چنين وضعى بسيار طبيعى است كه وقتى امام حسن در پيش روى خود او خلافت وى را انكار كرد و ادعاى پوچ و بيجاى او را تكذيب مىكند ، وى سكوت ورزد و پاسخ ندهد .
اين حقايق كجا و تسليم خلافت كه اين حضرات كلمهى « تسليم امر » را بدان معنا گرفتهاند كجا ؟ ! ( 2 ) موضوع ديگرى كه شايد در نظر تحليلى ، دلالتش بر اعتراف معاويه به عدم استحقاق خلافت ، بيشتر باشد خنده شكستآميز او در برابر « سعد بن ابى وقاص » است كه بر او وارد شده و گفت : « سلام بر تو اى پادشاه ! » و نگفت اى امير المؤمنين . اين خنده آشكارا از اعتراف او به خطاى خود - در اينكه مىخواسته لقب خلافت را همچون غنيمتى جنگى بداند نه وساطتى ميان پيغمبر و امتش - خبر ميدهد و به همين دليل مستوجب آن مىشود كه سعد بن ابى وقاص كه مردى با شخصيت است و
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 375
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٣٧٥