معاويه نمىكشيدم « 1 » . .
( 1 ) در خطابهى تاريخى مدائن فرمود : به خدا سوگند دربارهى مردم شام ، ما را پشيمانى و ترديد بخاطر نمىگذرد . .
در مطالبى كه خطاب به ابى سعيد بيان فرموده و ما قبلا در اينجا نقل كرديم ، اين جملات به چشم مىخورد : آنچه مرا به مصالحه با معاويه برانگيخت همان بود كه رسول اللّه را به مصالحه با بنى ضمره و بنى اشجع و با اهل مكه - آن روز كه از حديبيه برمىگشتند - وادار كرد . آنها كافران بودند به تنزيل و اينان كافرانند به تأويل . . .
( 2 ) پس نه صلح وى به معناى « شايسته دانستن معاويه » بوده است و نه ترك جنگ از روى جبن و ترس و نه كنارهگيرى از شهادت به انگيزهى « طمع به زندگى » ؛ بلكه او در شرايطى صلح كرد كه گنجايش هيچ كار ديگرى بجز صلح را نداشت و نقطهى تفاوت ميان موقعيت او با موقعيت برادرش حسين همينجاست ؛ زيرا كه حسين در اوضاع و احوال خاص خود ، دو راه چاره داشت : شهادت و صلح و طبيعى است كه برترين مردم از بهترين و شايستهترين راه حلها نميگذرد . ولى حسن عليه السلام در اوضاعى قرار داشت كه راه شهادت به روى او بسته بود و در برابر او جز يك راه - راه صلح - وجود نداشت و چارهئى جز اين نبود كه آن را انتخاب كند .
من به اين مطلب با اطمينان كامل ، معتقدم .
ممكن است اين سخن كه « راه شهادت به روى او بسته بود » به نظر عجيب جلوه كند . . راستى شهيد شدن يك انسان گرويده به خدا كه بخاطر خدا از
هامش
( 1 ) احتجاج طبرسى : 151 .