يا طمع به زندگانى دنيا ؟ ؟
( 1 ) حاشا كه آن پيشواى روحى با آن تاريخ درخشان و عطرآگين زندگيش ، زندگانى دنيا را بر نعيم جاويدان و ملك ابدى آن جهان كه خدا بهر او ذخيره كرده ، ترجيح دهد و دنياى حقير را بر بهشت كه وى سرور جوانان و پيشاهنگ تاجداران آن است ، برگزيند . اساسا مگر زندگى آن كسى كه از اوج حكومت و رياستى عظيم ، فرود آمده چقدر كامياب و شيرين است تا روحهاى بزرگ و با جهاد و فداكارى پرورش يافته و خو گرفته ، بدان طمع بسته و چشم داشته باشند ؟ ؟
يا اينكه چون معاويه را شايستهى رياست ميديد ! حكومت را تسليم او كرد ! ؟
ترديدى نيست كه كسى چون حسن نميتواند كسى چون معاويه را شايسته و پسنديده بداند . اين سخنان اوست دربارهى معاويه كه اكنون در دسترس ما است ؛ در همهى آنها صريحا به دو نسبت بغى داده و جنگ با او را واجب شمرده و دربارهى او سخن از عدم ترديد گفته و بالاخره او را كافر دانسته است .
در نامهئى كه در روزهاى بيعت از كوفه به دو نوشته ، اين جملات ديده مىشود : بغى را فروگذار و خون مسلمانان را بر زمين مريز ! به خدا سوگند براى تو خير و صلاح نيست كه خدا را در حالى ملاقات كنى كه بيش از اكنون ، و بال خون ايشان را به گردن داشته باشى « 1 » . .
در پاسخ يكى از يارانش كه پس از صلح ، زبان به عتاب و توبيخ آن حضرت گشوده بود ، نوشت : به خدا اگر ياور و همكار ميداشتم ، روز و شب دست از پيكار با
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه : ج 4 ص 12 .