او همچون كبكى در چنگال شاهين گرفتار شدى و هرطور كه خواست با تو بازى كرد ! ديگر نبينم كه بعد از اين بر كسى فخرفروشى ميكنى ! » .
( 1 ) نوبتى ديگر كه عمرو عاص و مروان و زياد بن سمية از يكسو و حسن عليه السلام از سوى ديگر ، مشاجره ميكردند ، پس از پايان مجلس ، معاويه گفت : « عمرو خوب سخن گفت فقط منطقش محكوم شد ! مروان هم حرفى زد الا اينكه شكست خورد ! » آنگاه به زياد روى كرد و گفت : « تو ديگر چرا وارد بحث شدى ؟ ! مثل كبكى كه در چنگال شاهين گرفتار شود اسيرت كرد ! » عمرو عاص در مقام جواب بر آمد و گفت : « مگر تو خودت نبودى كه از پى ما تير مىافكندى ؟ » معاويه گفت : « در اين صورت من نيز در نادانى شريك شما بودم ! مگر با كسى كه جدش رسول خداست سرور گذشتگان و آيندگان و مادرش فاطمهى زهراست سرور زنان جهان ، ميتوان مفاخره كرد ؟ » سپس به عمرو گفت : « به خدا اگر اهل شام از اين مباحثه باخبر شوند ، رسوائى عجيبى خواهد بود » عمرو با رندى و زيركى گفت :
« آرى او تو را نگاهداشت ولى مروان و زياد را همچون سنگ زيرين آسيا درهم فشرد و لگدمال كرد » و زياد با آشفتگى گفت : « آرى ، همچنانست كه گفتى ولى اين معاويه است كه به هر قيمت ، مايل است ميان ما و آنها فتنه و نفاق افكند » .
چنان كه ملاحظه مىكنيد هم زياد و هم پسر زبير گواهى دادهاند كه اين بحث و جدالها بدست معاويه و با فتنهانگيزى او پيش مىآمده و امام حسن عليه السلام نيز در بسيارى از پاسخهائى كه به آنان داده بدين مطلب اشاره فرموده است .
گويند : « عبد اللّه بن عباس چون با حسن تنها شد ، ميان دو چشم او را
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 276
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٢٧٦