گفتم نشنيديد ! تا حرفهائى به گوشتان رسيد كه جهان را در چشمتان تيره و تار كرد و محفلتان را تلخ ساخت ! » يا مىگفت : « من كه بشماها گفتم او - يعنى حسن - كسى است كه نميتوان با او معارضه كرد » .
( 1 ) گاه به مروان حكم روى مىكرد و ميگفت : « هر چه تو را از روبرو شدن با اين مرد نهى كردم نشنيدى و در آنچه به كار تو نمىآمد فرو رفتى ! مراقب خود باش ! زيرا نه پدر تو همچون پدر اوست و نه خودت همسنگ اوئى ! تو فرزند آن راندهى آوارهئى و او پسر رسول گرامى خداست ، افسوس كه بعضى ندانسته گور خود را بدست خود مىكنند و بپاى خويشتن بدنبال مرگ ميدوند » .
با لحن ملامتبار و تحريكآميزى به عمرو عاص مىگفت : « پدرش - يعنى امير المؤمنين ع - به تو حمله كرده و تو جانت را بوسيله عورتت نجات دادهئى ! اينست كه از او ملاحظه مىكنى ! » يا مىگفت : « با دريا ستيزه مكن تا غرقت كند ، با كوه درميفت تا نفست را ببرد ، گوشهاى بنشين تا مجبور به عذر خواهى نشوى ! » .
( 2 ) پسر زبير كه آن روزها در سلك نديمان و حاشيهنشينان معاويه قرار داشت ، نوبتى از مشاجره با امام حسن پشيمان شده بود و با لحن عذر خواهى به آن حضرت مىگفت : « مرا ببخش ! ابا محمد ! اين شخص ( به معاويه اشاره مىكرد ) مرا به در آويختن با تو وادار كرد ، او دوست دارد كه ميان ما نفاق بيفكند .
اگر من نادانى ميكنم تو چرا كوتاه نمىآيى ؟ شما خاندانى هستيد كه اغماض و گذشت خوى و خصلت شماست » و معاويه نمىتوانست عذر خواهى عاجزانه و مغلوبانهى او را در برابر حسن ، تحمل كند به او گفت : « حقا كه او خاطر مرا از دست تو آسوده ساخت و رگ حيات تو را هدف گرفت ! در دست
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 275
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٢٧٥