كه آن حضرت پس از صلح در شام بود و چه هر آنگاه كه معاويه به مدينه مىآمد - با علاقه و شورى مخصوص ، پيش مىآورد .
( 1 ) مجالس فراهم مىساخت و دوستان نزديك خود را كه همگى چون خود او ، اهل بيت پيامبر را مانع نفوذ و محبوبيت خود در ميان مردم ميدانستند ، جمع مىكرد . آن كسانى كه بيشتر در اين مجالس حضور داشتند عمر و عاص ، عتبه پسر ابو سفيان ، عمر و پسر عثمان ، مغيرة بن شعبه ، وليد بن عقبه ، مروان حكم ، عبد اللّه بن زبير ، زياد بن أبيه بودند . گاه فقط چند نفر از اين جمع را حاضر مىساخت و گاه كسان ديگرى را هم بدانها ميفزود ، آنگاه حسن عليه السلام را به اين مجلس دعوت مىكرد و سران و سردمداران اين باند ، يكى پس از ديگرى ، با خشم برافروخته و سينهى پركينه ، هر چيزى را كه به وسيلهى آن ممكن بود با امام حسن مفاخره كرد ، بر زبان مىآوردند و سخنى نگفته نمىگذاشتند و بدين ترتيب تشفى خاطر خود را فراهم مىآوردند . و اين مجالس در حقيقت به صحنهى پيكار دسته جمعى آن جبهه با امام حسن تبديل مىيافت .
( 2 ) امام حسن عليه السلام كه بگفتهى عبد اللّه بن جعفر : « صخرهء تسخيرناپذير دور از تير رس برتر از ستيغ » بود . « 1 » چندان پاكدلى و پيراسته خوئى داشت كه او را از تنزل به حضيض اين مشاجرات و ستيزهجوئيها بازدارد ، با اين حال از پاسخ آنان خوددارى نميكرد و ميفرمود : « به خدا سوگند اگر اين نبود كه بنى اميه مرا به ناتوانى در گفتار منسوب مىسازند ، بىترديد از پاسخ دادن به آنان خوددارى مىورزيدم » .
آنان را با منطق قوى و رساى خود كه درهم كوبندهى عناد
هامش
( 1 ) بنگريد به « المحاسن و المساوى » تأليف « بيهقى » ( ج 1 ص 62 ) .