در ميان اين سربازان كسانى بودند كه اين فكرها را نمىكردند ولى با اين حال بر جنگ اصرار مىورزيدند زيرا « بهر حيلتى در پى جنگ با معاويه بودند » « 1 » و اين غريو خوارج لشكر امام حسن بود . . در اين صورت چگونه ميتوان اين گفتهى مغيره و همراهانش را به آسانى هضم كرد كه :
« حسن ، صلح را پذيرفته است » بعقيدهاى آنان اين سخن كفرآميزى بود كه شكيبائى بر آن جائز نبود .
( 1 ) عصيان جمعيت بزرگى همچون خوارج مىتوانست گروههاى ديگرى را هم كه از لحاظ عدد بيش از آنها بودند متزلزل و مردد سازد و مخصوصا مردمان رذل و فرومايه را كه پيوسته در ميانهى اطاعت و عصيان در نوسانند و هر لحظه آمادهاند كه بدنبال يك فرياد مخالفتآميز ، به فتنه و آشوب رو كنند .
اين نقشهى مدبرانه كه هيئت مثلث شامى آن را خيلى خوب طرح و اجرا كرده بودند ، فتنهاى بوجود آورد كه در مقدرات مدائن تأثير عميقى داشت .
اينك به سهولت ميتوان استنباط كرد كه در پاسخهاى امام حسن به هيئت اعزامى شام ، هيچگونه سخنى كه مشتمل بر صلح يا دليل آمادگى براى آن باشد وجود نداشته است . چه اگر همانطور كه اين عده اظهار ميكردند ، آن حضرت به پيشنهاد صلح ، جواب مثبت داده بود ، همه چيز پايان يافته و ديگر جنگى ميان عراق و شام باقى نمىبود . و در اين صورت اين فتنهانگيزى چه معنى داشت ؟ و در آن موقعيت ، كار اين جمع ، كارى غير از سلاح كشيدن در حال صلح بود ؟ و مگر نه اينكه صلح به معناى افكندن اسلحه است ؟
هامش
( 1 ) بحار الانوار - ج 10 ص 110 ، و ارشاد مفيد .