هشيارى در آن خصلت از معاويه برتر نبود .
روى همين اصل بود كه معاويه جنگ خود را با حسن بن على ، به جنگ حيلهگرانه و فتنهآميز ، تغيير داد .
او در آن هنگام كه اردوى خود را در مرزهاى عراق مستقر مىساخت ، بفكر جنگ كردن نبود و از آن ميترسيد كه حريف دست به كار جنگ شود ، بلكه دوست ميداشت كه با آنان در ميدانى غير از ميدان سرباز و سلاح ، دست و پنجه نرم كند .
هامش
زياد دانست كه عرب به نسب جديد او اعتراف نخواهند كرد چون حقيقت حال بر آنان روشن است و انگيزههاى اين پيوند دروغين را ميدانند اين بود كه « كتاب المثالب » را فراهم آورد و در آن هر نقيصهئى را به عرب منسوب ساخت و با اين كار نيز شعوبىگرى خود را ثابت كرد .
كوفه محكوم شد كه پس از هلاك اولين حاكم اموىاش : مغيرة بن شعبة ثقفى ، تحت حكومت زياد قرار گيرد و وى از آن جهنمى سوزان و در آن زلزلهئى آرامناپذير بسازد .
طبرى ( ج 6 - ص 123 ) مىنويسد : « زياد چون به كوفه آمد گفت : با چيزى آمدهام كه آن را جز از براى شما نمىطلبيدم . گفتند : به هر چه خواهى ما را بخوان . گفت : به اينكه مرا به معاويه ملحق دانيد . گفتند : « اما بشهادت دروغ ، كه نه » . و او اول كسى بود كه حكومت كوفه و بصره را يك جا حائز شد . و هم اول كسى بود كه پيشاپيش او اسلحه مىبردند و عمود مىكشيدند و پاسبانها او را حراست ميكردند . در غياب خود « سمرة بن جندب » را بر بصره مىگماشت و « عمرو بن حريث » را بر كوفه . يك نوبت كه پس از شش ماه به بصره رفت ديد كه سمرة هشت هزار نفر را بقتل رسانيده است ! ! « و همه جامع قرآن » . .
زياد در سال 53 هجرى مرد . و در سال 159 كه مهدى عباسى بخلافت رسيد اين « استلحاق » را ملغى ساخت و دستور داد كه آل زياد را از ديوان قريش و عرب خارج سازند . . و زياد بار ديگر به پدر واقعى خود همان بردهى رومى ملحق شد ! ! .