تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
دعوت كرد « 1 » و او پس از لمحه‌اى تمجمج و ترديد ، همچون فرومايگان از
هامش
( 1 ) بيهقى در « المحاسن و المساوى » ( ج 1 ص 37 ) مىنويسد : چون جنگ صفين برپا شد ، امير المؤمنين به معاويه نوشت : چرا مردم ميان من و تو كشته شوند ، خودت بيرون آى تا اگر تو مرا كشتى از من بياسائى و اگر من تو را كشتم از تو بياسايم ، عمرو عاص به معاويه گفت اين مرد با تو بانصاف سخن مىگويد ، بمبارزه‌اش درآى ! معاويه گفت : نه عمرو عاص ! خواستى بجنگ او روم تا مرا بكشد و پس از من بخلافت دست‌اندازى كنى ! ! ديگر قريش اين را دانسته‌اند كه پسر أبي طالب سرور شير مرد آنان است . و در صفحهء 38 مىنويسد : از شعبى روايت شده كه عمرو بن عاص بر معاويه وارد شد و جمعى نزد او بودند . چون او را ديد كه مىآيد ، خنديد عمرو گفت : اى امير المؤمنين ! خدا لبت را خندان و چشمانت را روشن دارد ؛ هر چه مينگرم موجب خنده‌ئى نمىبينم . . معاويه گفت : يادم آمد از روز صفين ، كه تو به مبارزه‌ى اهل عراق رفتى . على بن أبي طالب بر تو حمله گرفت و چون به تو رسيد ، خود را از مركب به زير افكندى و عورت خود را ظاهر ساختى ! راستى اين فكر چگونه بخاطرت رسيد ؟ در آن حال تو با هاشمى بزرگوارى روبرو بودى كه اگر مىخواست تو را بكشد مىكشت . عمرو گفت : اى معاويه ! اگر از وضع من تو را خنده مىگيرد . بهتر آنكه بر حال خود نيز بخندى ! اگر همانطور كه من با على روبرو شدم تو روبرو مىشدى به خدا آنچنان ضربتى بر تو مىنواخت كه فرزندانت را يتيم مىكرد و مالت تاراج ميشد و قدرتت سلب مىگشت ! چيزى كه هست تو خود را در حصارى از مردان مسلح محفوظ داشته بودى . من خود تو را در آن هنگام كه على به مبارزه‌ات طلبيده بود ديدم و فراموش نمىكنم كه چشمانت سياهى رفت ؛ لبانت كف كرد ؛ بينىات فراخ شد ؛ از پيشانيت عرق سرازير گشت و از پائين‌تنه‌ات چيزى نمودار شد كه خوش ندارم نام ببرم ! ! معاويه گفت : بس است ديگر . . اينهمه لازم نبود . . » ! . مسعودى نيز اين گفتگو را ذكر كرده ( حاشيه‌ى ابن اثير ج 6 ص 91 » ولى در روايت او گفتگو ميان معاويه و عمرو اينطور شروع مىشود : عمرو عاص گفت : اگر مصر و حكومت آن نمىبود خود را نجات ميدادم زيرا ميدانم