( 1 ) اين مورد ، همان جريان خوددارى آرام و بيسر و صداى معاويه از كمك و امداد عثمان در ماجراى عزل و قتل او بود . .
استفادهى معاويه از ماجراى قتل عثمان ، گرد آوردن ياورانى از « عثمانيان » ( طرفداران عثمان ) بود كه عذر و بهانهى او را براى تنها گذاردن و يارى نكردن عثمان در حال حياتش « 1 » ، پذيرفته و خود را در اختيار او
هامش
( 1 ) تصريح به اين حقيقت تاريخى ( كوتاهى كردن معاويه در يارى عثمان ) را در بسيارى از گفتهها و خطبهها و اشعار كسانى كه معاصر اين جريان بوده و در آنباره سخن گفتهاند ، ميتوان يافت . « شبث بن ربعى » در يكى از برخوردهايش با معاويه به وى گفت : « به خدا آنچه ميخواهى و ميجوئى بر ما پوشيده نيست . تو حرفى كه با آن بتوان مردم را فريفت و نظر آنان را جلب كرد و اطاعت آنان را بدست آورد ، بجز اين نيافتى كه بگوئى : امامتان مظلومانه كشته شد و ما بخونخواهى او برخاستهايم . . و مردم نادان هم بدين سخن پاسخ گفتند .
ما دانستهايم كه تو در يارى او كوتاهى و درنگ كردى و براى اينكه به آنچه اكنون در طلب آنى ، برسى به قتل او راغب شدى . اى بسا خواستار و جويندهى چيزى كه خدا بقدرت خود ، وى را از رسيدن بدان بازدارد و اى بسا آرزومندى كه به آرزوى خود يا برتر از آن نائل آيد و سوگند به خدا كه هيچيك از اين دو بخير تو نيست ، اگر به آنچه مىجوئى نرسى ، بدبختترين افراد عرب خواهى بود و اگر به آرزوى خود نائل آئى ، بدان نمىرسى مگر آنگاه كه مستوجب آتش شده باشى . . پس بترس از خدا اى معاويه ! و اين وضع را واگذار و بر سر اين امر با اهل آن منازعه مكن . . » ( طبرى 5 / 243 ) .
ابن عساكر از ابى طفيل عامر بن وائله نقل مىكند كه وى روزى بر معاويه وارد شد . معاويه به دو گفت : « در آن روز كه مهاجر و انصار ، عثمان را واگذاشتيد ، تو چرا او را يارى نكردى ؟ » وى در جواب گفت : « تو خود چرا او را يارى ندادى اى امير المؤمنين ! با اينكه اهل شام با تو بودند ؟ » معاويه گفت : « مگر خونخواهى او ، يارى كردن او نيست ؟ » ابو طفيل بن وائله خنديد و گفت : « تو و عثمان مصداق اين شعريد :