جبلى او چنان تحريك شد كه بر شرائطى كه موجب افتادن او به دام اين مأموريت شده بود ، لعنت فرستاد و سپس تحت تأثير كابوسى از اضطراب و « حب نفس » چنان درهم كوبيده شد كه نميدانست چه بكند ! ( 1 ) عاقبت پس از فكر زياد به اين نتيجه رسيد كه بايد از اين منصب كنارهگيرى كند . . . اين فرمانى بود كه صفات و روحيات خودپسندانهاش صادر مىكردند . چه ميدانيم ! شايد در او آن مايه از استعداد و نيروى فكرى كه بتواند موقعيت او را براى خودش روشن سازد و وى را در دور ماندن از اشتباهات يا پيشگيرى از پيشامدهاى ناگهانى و غير منتظره ، كمك كند وجود نداشته است .
بارى ، اكنون كه مصمم بر كنارهگيرى است ، ميبايد فرماندهى را به همان وضعى كه امام اراده كرده است در آورد ، يا آن را به دست فرمانده دوم سپاه ، يعنى « قيس بن سعد » بسپارد .
هنوز از خيمهى خود - آن تنها شاهد هيجان روح زبون شده و زمزمهء شكايتبار و دل ناسپاس و حق ناشناس او - كه در نقطهئى دور از جايگاه سربازانش قرار داشت ، بيرون نرفته بود كه ناگهان متوجه شد كناره گرفتن از هر وظيفه و مسئوليتى ، طبق مقررات اسلام فقط در آن صورت جايز و ممكن است كه به ناتوانى از آن كار ، صريحا اعتراف شود . ولى آيا او . . . آن جوان خودخواه و مغرور ، كسى بود كه شخصيت خود را در هم كوبيده و خويشتن را در معرض تمسخر و ريشخند مردم قرار دهد ؟ . .
بار ديگر به فكر فرو رفت شايد بتواند راهى پيدا كند كه مستلزم اين اعتراف تلخ نباشد .
نامههاى معاويه كه در همان شب به دست او رسيده بود - و او نميدانست
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 189
مساهمون: السيد الخامنئي
ص١٨٩