دو مرد آمدند نزد او ودعوى كرد يكى بر ديگرى كه گوسفندان او در شب تاركهاى انگور مرا خورده وضايع گردانيده اند .
پس خداى تعالى وحى كرد به داود ( ع ) كه جمع كن فرزندان خود را هر كدام كه در اين قضيه حكم بر وجه صواب كند وصى تو او باشد .
داود ( ع ) فرزندان را جمع كرد و چون بر قضيه مطلع شدند سليمان ( ع ) .
گفت كه حكم كردم بر صاحب گوسفند كه نتاج وپشمى كه در اين سال از گوسفندان او حاصل شود به صاحب تاك انگور تسليم كند و تا يك سال باغ انگور را ترتيب كند تا مثل سابق انگور او حاصل شود .
داود ( ع ) گفت چرا حكم نكردى كه نفس گوسفندان را تسليم او نمايد و در آن زمان قيمت تاك انگور كه تلف شده بود و گوسفند برابر بود .
سليمان ( ع ) گفت كه از جهت آن كه حاصل تاك او تلف شده و اصل تاك سال ديگر مىرويد و انگور مىدهد پس مناسب آنست كه او حاصل گوسفندان خود را به او دهد نه اصل گوسفندان را .
پس وحى آمد كه حكم آنست كه سليمان كرد .
وخلافست ميان علماء در آن كه حكم داود وسليمان عليهما السلام به وحى بود يا اجتهاد .
ومختار نزد محققان آنست كه به وحى بود ( 1 ) زيرا كه مدار اجتهاد بر ظن
هامش
( 1 ) استدلال بر اين كه حكم داود وسليمان بطريق وحى بود نه بطريق اجتهاد به اين كه مدار اجتهاد بر ظن است و مرتبه انبياء ارفع از آنست .
اجتهاد در مقابل نص است زيرا كه قوله تعالى ( فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وكُلاًّ آتَيْنا حُكْماً وعِلْماً ) صريحست در اين كه حكم وقضاوت سليمان بطريق تفهيم و تعليم خدائى بوده و خدا بهر يكى از داود وسليمان حكمت وعلم داده است بلكه قول او سبحانه ( وكُلاًّ آتَيْنا حُكْماً وعِلْماً ) در مقام تعليل بيان گرديده است .