خود ، سخن گفتهاند و اگر مىخواستند بر حواس ظاهرى خود اعتماد كنند و مبدأ و فرض را نپذيرند در واقع ابواب علوم را مسدود مىنمودند . و اين سخن چه نيكوست : « بيشتر چيزهايى كه انسان را بر حقايق اين دنيا رهنمون گرديده ، همان جانب محجوب و پنهان از حواس ظاهرى اوست كه در عقول و وجدانها نهفته است . » « 1 »
نبوت
پيامبر ، فرستادهاى است از طرف خداوند كه بندگان او را به سوى نيكيها رهنمون و از پليديها بازشان مىدارد ، و آنچه بر آنان واجب است خواه بر خود و خواه نسبت به حقوق ديگران بيان مىكند .
بسيارى از فلاسفه اسلامى گفتهاند : « عقل خود درمىيابد كه خداوند احكامى را بر مكلفين وضع كرده كه انجام آن بر آنها واجب است و شناخت اين قوانين تنها از طريق پيامبران الهى ميسور است . پس آنكه اداى واجب به دو قائم است ؛ وجود او نيز واجب است ازاينرو وجود پيامبر نيز ، واجب و لازم است » .
امّا ما از زاويه اخلاق ، صفات ، ويژگيها و تعاليم حضرت
هامش
( 1 ) . مصطفى محمود در سال 59 كتابى با عنوان « كتاب خدا و انسان » تأليف نمود و در آن منكر وجود خداوند گرديد . زيرا او تنها به مشاهده و تجربه اعتقاد داشت و من كتابى در ردّ بر كتاب او با اسم « كتاب خدا و عقل » نوشتم . نامبرده سپس 13 كتاب ديگر نگاشت و از عقيده خود دست بر نداشت اما ناگهان در كتاب « روزهايى پس از نيمهشب » از عقيده خود برمىگردد و علاوه بر آنچه در بالا از او نقل كرديم ، مىگويد : « تجربه تنها يك گام به طرف معرفت است و براى رسيدن به اهداف تحقيق كافى نيست . . . من به علوم تجربى ايمان دارم اما آن را كافى نمىدانم ؛ به حواس ايمان دارم ؛ اما تا مرز و محدودهاش » و اينچنين است كه انسان با تفكر درونگرى و انصاف به صواب مىرسد .