بالاترين مرتبه رساند .
بارى ، ابن مقله سه خليفه را خدمت كرد ، دوبار قرآن نوشت و در سال 328 در زندان جان سپرد .
ابن هيثم : ابو على حسن بن حسن بصرى ابن هيثم كه اروپاييان او را الهازن مىگويند و
Alhazen
صورت لاتين حسن است ، در سال 354 هجرى قمرى 344 خورشيدى برابر 965 ميلادى در بصره تولد يافته و اوايل عمر را در آنجا گذرانده و سپس به مصر رفته است .
ابن هيثم در شمار بزرگترين دانشمندان دورهء اسلامى است و محققان تاريخ علوم طرز فكر او را مانند دكارت دانستهاند .
قريب يكصد مجلد كتاب و رساله در فيزيك و نجوم و رياضيات نوشته كه غالب آنها از ميان رفته است . از آثار اوست :
كتاب المناظر در هفت مقاله
مقاله فى هيئة العالم
مقاله فى المرايا المحرقه
مقاله فى تربيع الدائرة
مقاله فى كيفية الاظلال
ابن هيثم در حدود سال 430 در قاهره درگذشته است .
ابو العباس خوارزمشاه بنا به نوشته ابو ريحان :
« خوارزمشاه ابو العباس مأمون بن مأمون رحمة اللّه عليه ، بازپسين اميرى بود كه خاندان پس از گذشتن وى برافتاد ، و دولت مأمونيان به پايان رسيد ، و او مردى بود فاضل و شهم و كارى و در كارها سخت مثبت . و چنان كه وى را اخلاق ستوده بود ناستوده نيز بود ، و اين از آن مىگويم تا مقرّر گردد كه ميل و محابا نمىكنم . و هنر بزرگتر امير ابو العباس را آن بود كه زبان او بسته بود از دشنام و فحش و خرافات . من كه بو ريحانم و مرا او را هفت سال خدمت كردم نشنودم كه بر زبان وى هيچ دشنام رفت و غايت دشنام او در آن بود كه چون سخت در خشم شدى گفتى :
اى سگ . و ميان او و امير محمود دوستى محكم شد ، و حرهء كالجى راد دختر سبكتكين آنجا آوردند ، و در پردهء ابو العباس قرار گرفت و مكاتبات و ملاحظات و مهادات پيوسته گشت .
و ابو العباس دل امير محمود در همه چيزها نگهداشتى و از حد گذشته تواضع نمودى . . .
و اين خوارزمشاه را حلم به جايگاهى بود كه روزى شراب مىخورد بر سماع رود ؛ و ملاحظه ادب بسيار مىكردى كه مردى سخت فاضل و اديب بود و من پيش او بودم و ديگرى كه وى را صخره گفتندى ، مردى سخت فاضل و اديب بود ، و نيكو سخن و ترسل و ليكن سخت بىادب كه به يك راه ادب نفس نداشت و گفتهاند : ادب النفس خير من ادب الدرس .
صخرى پياله شراب در دست داشت و بخواست خورد . اسبان نوبت كه در سراى بداشته بودند بانگى كردند و از يكى بادى رها شد بنيرو . خوارزمشاه گفت : فى شارب الشارب . صخرى از رعنايى و بىادبى پياله بينداخت ؛ و من بترسيدم و انديشيدم كه فرمايد تا گردنش بزنند ؛ و